۱۰ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

آهوی منی...

چشم بادامی و شیرین و خوش و بانمکی

چینی و تازی و ایرانی و هندوی منی

گوش تا گوش به صحرا بخرام و نهراس

شیرها خاطرشان هست که آهوی منی



+یک فنجان شعر بعد از زهرنوشیِ امروز...

  • •✿ آرورا ✿•
  • پنجشنبه ۳۰ دی ۹۵

ای داد ...








  • •✿ آرورا ✿•
  • پنجشنبه ۳۰ دی ۹۵

هیس نخند...

بعضی ها توی دنیا خوشبختند. بعضی بدبخت. چند لحظه خوشبختی برای بدبخت ها وصله ناجور است... لباس گشادی ست که به تنشان زار می زند. وقتی بخندند بدبختی می آید توی گوششان می گوید : "آهای بدبخت ... تو را چه به خندیدن..."
  • •✿ آرورا ✿•
  • پنجشنبه ۳۰ دی ۹۵

تو را دوست دارم ...

به نظر من دوست داشتن زیباترین اتفاق زندگی هر انسانی ست. در هر زمینه ای با "دوست داشتن" می توان دنیا را زیباتر کرد. کسی که یک انسان، یک شهید، یک شهر، یک امامزاده، یک خیابان، یک کتاب، یک شاعر، یک درس, یک علم و ... را دوست دارد، می تواند برای خودش دلخوشی بخرد. می تواند وقت هایی که مستاصل می شود به چیزی یا کسی پناه ببرد.

و البته گمان میکنم همه کسانی که دوست داشتن را تجربه کرده اند، به لحظاتی رسیده اند که در نهایت استیصال و درماندگی و عجز و تنهایی، آن "مورد دوست داشتن واقع شده ها" آن ها را رها کرده اند. و اینگونه می پندارم که بعضی وقت ها هیچ کدام از این چیزها و آدم ها به کارشان نمی آیند و گره ای از کارشان باز نمی کنند.


و من همیشه، سرگردانی میان دوست داشتن و نداشتن بوده ام، کسی که هیچوقت نفهمیده می تواند این "گاهی بود" و "گاهی نبود"ها را پناهگاه خود قرار دهد؟ می تواند به "بود" کسی یا چیزی تکیه کند؟ بعضی وقت ها حسرت خورده ام که چرا مثلا به خیابانی دل نبسته ام تا گاهی با قدم زدن در آن آرام بگیرم ... یا مثلا کاش عروسکی را دوست داشتم و بعضی وقت ها با تمام احساس در آغوشش می کشیدم ...


شاید در کلیشه ای ترین حالت، شنیده باشیم که باید به هستی مطلق و کسی که همیشه هست و خواهد بود تکیه کرد و لاغیر...


کاش کسی می گفت مهرش را از کجا باید خرید و زیر کدام پنجره باید نشست و آواز عاشقی سر داد ... بدون دوست داشتن که نمی شود تکیه کرد. می شود؟


  • •✿ آرورا ✿•
  • سه شنبه ۲۸ دی ۹۵

تمرکز






همیشه موقع درس خوندن باید اطرافم سکوت محض باشه، حتی یه موسیقی ملایم و بیکلام هم تمرکزمو کاملا به هم میریزه... الان در حدی آشفته ام و ذهنم به هم ریخته ست که دارم بلند بلند با آهنگ میخونم تا بتونم یه خط ترجمه کنم ...





  • •✿ آرورا ✿•
  • يكشنبه ۲۶ دی ۹۵

مادرجان بهار لبخند بزنید لطفا :)

جولیک که پست چالش مادرجان بهاری اش را گذاشته بود، من خیلی غمگین شدم از اینکه آنقدر دورم از مامان  که نمیتوانم برای خوشحالی اش کاری کنم، تنها سیگنال هایی که از من به مامی ارسال می شود، شنیدن صدای خسته و بی حوصله ام از درگیری با انواع مشغله ها و تنهایی از پس مشکلات برآمدن هاست،  البته خیلی سعی میکنم بپوشانمشان اما مامی آنقدر باهوش هست که به راحتی می فهمد... هی پاپی میشود که "چی شده چرا غصه داره صدات"، و من هی حاشا میکنم و آخرش شروع میکنم به حرف زدن، بعضی وقت ها که اوضاع از دستم در میرود با بغض، بعد آخر سر همیشه می گویم : "ببخش که با حرفام ناراحتت کردم" مامی هم میگوید : " منو ناراحت نکنی کیو میخوای ناراحت کنی دختر ...". من دختر خوبی برای مامی نبوده ام. آن وقت ها که نوجوان بودم همه همّ و غم زندگی ام " داداش"م بود ... با او درددل میکردم، با او خرید میرفتم، با او تفریح و سینما و دور دور میرفتم... راستش را اگر بخواهم بگویم، وقتی که مامی تنها بود من تنهاترش کردم، اما وقتی من، با ازدواج داداش تنها شدم، مامان دست هایش را باز کرد و مرا محکم بغل کرد تا تنهایی را حس نکنم... با من خرید می آمد، دلم که میگرفت همه غصه هایش را میریخت توی صندوقچه ای و درش را می بست و دست مرا میگرفت و با خودش میبرد آب هویج بستنی بخوریم ... هرچقدر من برای مامی دختر خوبی نبوده ام او همیشه مادر خوبی بوده ...
این ها را گفتم که برسم به اینکه خیلی فکر کردم که چطور میشود در این چالش -که جولیک با خوش سلیقگی و مهربانی تبدیلش کرده به بهانه ای برای خوشحال کردن مادرها- شرکت کنم، آن هم از این راه دور ... بعد فکر کردم خب چرا نمیروم مامی را ببینم، درس دارم که دارم، به درک... هفته قبل وسایلم را جمع کردم و رفتم... دوست داشتم برای مامی هدیه ای ببرم اما چون خیلی یهویی تصمیم گرفتم بروم فرصت نشد برای خریدن هدیه، توی راه هم، جایی که اتوبوس برای استراحت توقف کرد، چیزی که مناسب باشد برای مامی پیدا نکردم...
میدانم که دو سه روزی که آن جا بودم برای مامی خیلی زحمت شد، که انواع و اقسام غذاها و خوراکی هایی که میداند اینجا حوصله پختنشان را ندارم آماده کرد و استایل زندگی تنهایی مرا تحمل کرد، اما مطمئنم خوشحال بود، از اینکه جلوی چشمش بودم و نیازی نبود هر دقیقه دعا کند که حالم خوب باشد و نکند بلایی سرم بیاید و غذامیخورم یا نه و ...

اکثر لحظه هایی که مامان نگاهم میکرد و لبخند میزد و بعضی وقت ها احساسش را بروز میداد و مثلا میگفت "تو یک طرف بقیه دنیا یک طرف" حواسم بود که نقطه استارتِ انگیزه ام برای رفتن، جولیک بود ... حتما مادرجان بهار خوشحال است که جولیک را دارد ...
  • •✿ آرورا ✿•
  • يكشنبه ۲۶ دی ۹۵

جان سخت...

امروز روز سختی بود. تیر خلاص به برنامه ها و آرزوهام زده شد. روزی که استادم تو چشمم نگا کرد کرد و گفت "من استاد راهنماتم پس هرکاری که دلم بخواد میکنم". تنها چیزی که دلمو آروم میکنه اینه که مثل یه ترسو گردن کج نکردم و بگم حق با شماست. منم خیلی چیزا رو بهش گفتم. همه حقایی که خورده بود... به جز یه مورد که نتونستم بگم ولی کاش تونسته بودم... اینکه نتونستم به یه آدم زورگو حالی کنم که یه هفته ای نمیشه پایان نامه نوشت، اینکه بهم گفت توام مثل بقیه ماست مالی کن بره، این که تهدید شدم به نمره 14، اینا اصلا مهم نیست ... اینکه نتونی در مقابل ظلم یه ظالم وایسی خیلی سخت تر از ایناست. اینکه تو موضع ضعف باشی و یه ظالم تو موضع قدرت ... این که دانشجو قربونی بازی قدرتشون میشه، بازی پول پرستی شون، ...



  • •✿ آرورا ✿•
  • شنبه ۲۵ دی ۹۵

مرا به خیر تو امید نیست ...

امروز 23 دی ماه 95 است. امروز من دانشجوی ترم آخر کارشناسی ارشد در کشوری هستم که کم کم به جایی رسیده که کسی برای مدرک کارشناسی ارشد تره هم خورد نمی کند. دانشجوی ترم آخر رشته ای که ترجیح دلم نبود اما انتخابش کردم تا روزی مهندس به درد بخوری بشوم برای مملکت نفت خیزم ... دانشجوی ترم آخر در دانشگاهی که ترجیح دلم نبود اما انتخابش کردم تا شاید گره ای از گره های بخشی از صنعت کشورم باز کنم و بعدها خیلی ها به این خیالم و این تصمیمم خندیدند... من دانشجوی در آستانه دفاعی هستم که مثل تاجری که یک عمر اندوخته اش را در انباری آتش زده اند ته دلش غصه ای نشسته... مهندسی در آستانه وارد شدن به بازار کار که تازه فهمیده وضع انصاف آدم ها خراب تر از آن است که بشود امید به پیشرفت کشور با این اوضاع داشت ... تازه فهمیده هر کسی که بخواهد واقعا کار کند به ریشش می خندند. تازه فهمیده که "ساکت باش و عبور کن تا لهت نکنند" جمله ای ست که این روزها مد شده ... کسی بیاید صدایش را به من قرض بدهد تا بلندتر فریاد بزنم " دنیا بازیچه ای بیش نیست مردم...، به خدا پول هایی که به ناحق میخورید جز حسرت، چیزی به شما ارزانی نمی کند ..."

 

+ گاهی می شود اندوه ته نشین شده در دل را با لبخند کسی شست ... دلت همیشه شاد حریر بانو ...

 

 

+وای که چه نعمتی ست داشتن کسی که به او بگویی حالم خوش نیست، برایش حرف بزنی، بعد این موزیک را برایت بفرستد، بگوید چشم هایت را ببند و گریه کن ...

 

 

+ موقت نوشت : بشتابید ... کتاب های رضا امیرخانی با 50% تخفیف در فیدیبو ... :)  

 

 

  • •✿ آرورا ✿•
  • پنجشنبه ۲۳ دی ۹۵

راز سر به مهر ...

آخرین باری که سیاسی نوشتم، برمیگرده به شش سال قبل، همون شلوغی های معروف ... خیلی هم سیاسی نبود البته ، بیشتر ولایی بود ... برای نشریه بسیج دانشگاه یه مطلب نوشتم... و بعد از اون دیگه هیچوقت به خودم اجازه نوشتن از دنیای سیاست رو ندادم. حس میکنم توی این وادی سرگردون تر از اونم که چیزی برای ارائه داشته باشم... اگه قرار به اعتراف باشه ، اون زمان هم واقعا جهت گیری مشخصی نداشتم، می دیدم که خیلی اتفاقات پیچیده ای اطرافم میفته و من یه سال اولی سرگردون توی یه دانشگاه به شدت سیاسی، در واقع پاتوق سیاسی همه دانشجوها ... و تنها چیزی که میدونستم این بود که نمیتونم این "مرد" رو دوست نداشته باشم، نمیتونستم بپذیرم که ممکنه توی جبهه مخالفش بایستم و فکر کنم. از اون موقعا شیش هفت سال میگذره، من با وجود تحقیقات و مطالعات زیاد، بازم نمیتونم بگم کدوم وری هستم، مثل همون موقعا دوست دارم یه حزب جدید، یه جناح جدید، یه تفکر جدید وجود داشته باشه و من بتونم توی اون جبهه قرار بگیرم و هنوز تنها چیزی که میدونم اینه که نمیتونم این "مرد" رو دوست نداشته باشم ... خیلی ها سعی کردن با انواع شبهه ها نظرمو عوض کنن اما ... اینو نوشتم که برسم به امروز ، به تشییع آیت الله هاشمی رفسنجانی، به اینکه تقریبا اولین کسی بودم که به خیلی ها گفتم ایشون فوت کردن و عکس العملا چقدر جالب بود ... و چقدر متفاوت، بعضی ها خوشحال، بعضیا غمگین، بعضیا مبادی اداب، بعضیا همچنان توهین ... من اما شوکه شدم، نمیگم ناراحت بودم چون هیچوقت دید مثبتی به عملکرد ایشون نداشتم، ولی واقعا متاثر بودم... چقدر مرگ به آدما نزدیکه... امروز ایشون با اعمالشون و یه عالمه رازهای سر به مهر کنار امام دفن شدن. ان شاء الله که روحشون قرین رحمت باشه ... حضرت آقا هم توی پیام تسلیتشون هم نماز امروز، مثل همیشه صلابت و استواری عقیده شون رو به رخ کشیدن، اما خیلی از سران به سرعت جهت گیری هاشون رو عوض کردن، و حرف های جالبی زدن ... همیشه وقتی این چیزا رو می بینم دلم میخواد میتونستم دنیای کثیف و پر از نیرنگ سیاست رو از رو کره زمین محو کنم ...


من از امروز نوشتم نه به خاطر اینکه علاقه ای به دنیای کثیف سیاست دارم... نوشتم برای اینکه بگم، ما خیلی خسته ایم، ما خیلی سرگردون و تنهاییم ، ما خیلی می ترسیم از این دنیای بدون شما، اینو امروز نوشتم که بگم آقاجون هنوز وقت اومدن نشده؟ اینو امروز نوشتم که بگم آقا جون نشه روزی برسه که ما رو هم توی قبر بذارن و ما چشممون به دنیایی که شما پادشاهش باشی روشن نشده باشه ... اینو نوشتم که بگم من خیلی شرمنده ام که هنوز توی تشخیص سطحی ترین مسائل مشکل دارم ... خودت دستمو بگیر ... من و امثال من برای شما یار نمیشیم ...کمکمون کن که لااقل سربار و کوفی صفت نباشیم... ادرکنا یا صاحب الزمان ... اغثنا یاابن الحسن ...

  • •✿ آرورا ✿•
  • سه شنبه ۲۱ دی ۹۵

صفحه اول

یادمه از بچگیام، از همون اولا که تازه نوشتن رو یاد گرفته بودم، روی صفحه اولا یه حساسیت خاص داشتم، فکر کنم همه همینطور باشن، معمولا صفحه اول دفترا از همه صفحه های بعدش خوش خط تره، با حوصله بیشتری نوشته میشه ... نوشتن این مطلب منو یاد دفتر صدبرگایی که داشتم انداخت، وای که چه لذتی داشت باز کردن جلد دفتر و مواجه شدن با اون سفیدی محض... یه عالمه جا برای نوشتن ...

یاد اولین دفترای سیمی ... یادمه که با داداشم رفته بودیم برای سوم دبیرستانم لوازم التحریر بخریم، تا اون موقع هیچوقت دفتر سیمی نداشتم، داداشم مجبورم کرد دو تا دفتر سیمی بگیرم، میگفت نذار حسرت چیزی تو دلت بمونه ... کاش همه حسرتا به همین سادگی از بین میرفتن... یکی از اون دفترا رو گذاشتم واسه حسابان، یکی رو برای فیزیک ... همون سال، برای تولدم یه دفتر خیلی خوشگل سیمی هدیه گرفتم ، فکر کنم از حدیث... توی اون دفتر جزوه گسسته رو نوشتم.... یه دفتر سیمی دیگه هم هدیه گرفتم که هنوز سفیده، یه دفتر بزرگ، با جلد نارنجی...همون سالی که پیش دانشگاهی بودم و کنکور داشتم ... داداشم اون دفترو برام گرفته بود، همون موقعی که میومد تهران و من از تنهایی دق میکردم ... اولش یه برگه چسبونده بود که توش نوشته بود : "مقصد کشتی ات در دستان توست، مراقب باش ناخدا ". هنوزم دارم دل دل میکنم بالاخره چه نوشته ای لیاقت داره صفحه های اون دفتر پر از امید رو پر کنه ... دفتری که برای یه دختر هفده ساله، مثل دستی بود که موقع غرق شدن توی دریای تنهاییاش، سمتش دراز شده بود ...


نمیدونم چرا اولین نوشته این وبلاگ به این سمت رفت، مشکل بداهه نویسی همینه، یهو ذهنت میره به یه سمتی که انتظارشو نداری...

  • •✿ آرورا ✿•
  • دوشنبه ۲۰ دی ۹۵
لینک برای بلاگفا : goo.gl/WmjS2m
موضوعات