۳۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

خاص...

کل بلوک را اتاق به اتاق میگردم برای شمارش تعداد افراد متقاضی کتاب که لیست را برای خرید تحویل بدهم، میرسم به اتاق ن، بعد از کلی احوالپرسی :

+جالبه برام که تو کلاس رو نمیای، تو که اهل قرآنی

×اخه من از بچگی قرآن کار کردم و مقام هم دارم

+خب بیا ما از تو یاد بگیریم

× فیچرای کلاستو بگو

 + بابا فیچررر ، دورهمی فصیح خوانی و تجوید قرآن رو کار میکنیم

  ×آخه ما که بلد نیستیم مثلا من تازه فهمیدم ض رو باید شبیه دال تلفظ      کرد

 کمی ته دلم لجم میگیرد از اینکه نمیخواهد قبول کند یا حتی احتمال بدهد کسی شاید بیشتر از او بلد باشد

  +(با خنده) خب اگه از اول سال کلاس رو اومده بودی اینو تازه نمی فهمیدی

× تو باید اول سال میومدی اینا رو میگفتی

+اول سال هم الف اومد و همه اینا رو توضیح داد 

با شک چیزهایی می گوید راجع به اینکه یادش نمی آید و اخر سر:

  ×به هرحال فکر نکنم بیام سرم شلوغه

خیلی به این فکر میکنم که چرا فقط ایراد میگیریم و فرافکنی میکنیم... از اول بگو دلم نمیخواهد شرکت کنم. ایرادهای بنی اسرائیلی ... هیچوقت اهل مدارا کردن با ادم های خاص و طلبکار نبوده ام 


  • •✿ آرورا ✿•
  • شنبه ۳۰ بهمن ۹۵

دوستِ خوب ...

همه آدما یه وقتایی کم میارن، یه وقتایی دلشون میخواد الکی قهر کنن، الکی دعوا کنن، بقیه رو چپ چپ نگا کنن، حرف نزنن، بد قلقی کنن،... هر کسی اینجور مواقع دلش میخواد یه مدلی باهاش برخورد بشه، یکی دلش میخواد بیان ازش بپرسن چی شده تا کلی حرف بزنه و دلش سبک بشه ، یکی دلش میخواد باهاش حرف بزنن از در و دیوار تا آروم شه، یکی دلش میخواد باهاش بری بیرون قدم بزنی سرحال بشه، دوستِ خوب واسه همین روزاست... دوست خوب، دوستِ این روزای منه که همه بدقلقی های منو تحمل میکنه، میخنده، سکوت میکنه، بهم تیکه نمیندازه، شاید ته دلش ازم ناراحت میشه ولی به روم نمیاره ... دوستِ خوب، بزرگترین ثروتِ این روزای منه ...



*پیشنهاد : عادتای دوستاتون رو بشناسید، بعضی وقتا گیر دادن به کسی برای حرف کشیدن ازش، پیله کردن بهش برای همدردی کردن، و  دلسوزی های بدون شناخت، فقط میره رو مخش...  بعضی وقتا فقط همین یه مورد دوستتون رو ازتون فراری میکنه ... اگه میخواید کمک حال کسی باشید، طبق نیاز اون طرف باهاش رفتار کنید نه طبق اخلاق و عادت خودتون...


  • •✿ آرورا ✿•
  • پنجشنبه ۲۸ بهمن ۹۵

Break

* کهف الشهدا را تا این حد هیجان انگیز ندیده بودم. کاملا سفیدپوش و با جاده ای پر از برف هایی که هیچ جای پایی رویشان نبود. به قدری هیجان زده شده بودم که دلم میخواست زمان همانجا متوقف شود ... کهف الشهدایی پر از سکوت و پر از مه ...


** تئاتر غبار را در تالار وحدت دیدیم ... نمایش آیینی و روایتی متفاوت از ماجرای "کوچه و در "... بعد از اجرا اگر اشتباه نکنم کارگردان تئاتر پدر و مادر شهید علی تبار -یکی از شهدای پلاسکو- را روی سن دعوت کرد و از آنان قدردانی کردند. دمشان گرم و دلشان آباد... یک نکته ای هم اینجا برایم جالب بود. از کی تا حالا ما ایرانی ها برای شادی روح کسی دست میزنیم ؟!


*** تا بحال با راننده تاکسی های خانم هم صحبت نشده بودم. آن هم از نوع "نق نزننده"شان. راجع به خلاقیت هایش در بازاریابی و واسطه گری در مسائل حمل و نقل و کانال تلگرامی که برای رونق دادن به کارش زده بود و ... حرف زد. چقدر خوشحال و راضی بود... این همه اختلاف بین آدمهایی که حتی خطی که در آن رانندگی می کنند هم یکی ست، برایم عجیب بود. یک جمله ای هم گفت که به سختی خودم را کنترل کردم که نخندم یا عکس العمل خاصی نشان ندهم از این تعبیرش. میگفت "من با همه مدل آدمی کار میکنم، با همه اقشار، مخصوصا خانوم ها، حالا چه خانوم های خوشتیپ، چه خانوم های مذهبی " !!


****امروز یتیم خانه ایران در دانشگاه اکران شد ... بعد از تئاتر سنگین دیشب، واقعا گنجایش این حجم از تاثر را نداشتم. چقدر سخت بودن دیدن این لحظه ها...برای روشن شدن بخش خاصی از حافظه تاریخی و وجدان، دیدنش لازم است. لااقل من که تابحال از این زاویه به موقعیت کنونی وطنم نگاه نکرده بودم.


***** برنامه ریزی ام به عنوان یک شخص در آستانه دفاع واقعا تکان دهنده است!!!! دیروز صبح کهف الشهدا، عصر تئاتر، امروز هم که یتیم خانه ایران... فاعتبروا یا اولی الابصار...


بعدا نوشت : دیروز بعد از چند سال به یاد عشق دوران نوجوانی ، دربی را نصفه و نیمه دیدم :) مرسی از استقلال که این بار را برد تا "بعد از چند سال"م شیرین باشد ...

  • •✿ آرورا ✿•
  • دوشنبه ۲۵ بهمن ۹۵

مونولوگ 3

به مرحله ای رسیده ام که وقتی گوشی زنگ میخورد جواب نمی دهم، یک ربع خودم را جمع و جور میکنم، خودم را به اندازه ی چند تا خنده شارژ میکنم بعد با طرف مقابل تماس می گیرم... معمولا اینجور وقت ها یکی دو روزه خودم را به حالت عادی بر میگردانم اما این بار فشار کارها باعث شده نتوانم تمرکز کنم. اصلا نمی فهمم چه چیزی دارد اعماق وجودم را آزار می دهد... باید دست از تایپ کردن بردارم، قلم را دستم بگیرم و چندین صفحه بنویسم تا شاید از دل آن ها بفهمم چه بر سر روحم آمده ...

  • •✿ آرورا ✿•
  • شنبه ۲۳ بهمن ۹۵

یکشنبه غم انگیز

لاسلو: فکر کنم پیام ترانه ی یک شنبه ی غم انگیز رو فهمیدم
ایلونا: همونی که اندراش دنبالش بود؟
لاسلو: آهنگ میخواد بگه هر آدمی برای خودش شان و غرور داره، آدم زخمی میشه، بهش توهین میشه با این وجود همه ی اینا رو میتونه تا لحظه ی آخر تحمل کنه، ولی وقتی آدم پشت سر هم بد میاره، بهتر قید این دنیا رو بزنه و بره... اما با غرور...
 
(Gloomy Sunday 1999)
 
  • •✿ آرورا ✿•
  • جمعه ۲۲ بهمن ۹۵

مونولوگ 2

یادت باشه ... وقتی کسی رو مجبور کردی نبودنتو تمرین کنه، دیگه هیچوقت براش آدم قبل نمیشی ... هیچوقت ...

  • •✿ آرورا ✿•
  • جمعه ۲۲ بهمن ۹۵

اگر برای ابد هوای دیدن تو نیفتد از سر من چه کنم ....

من آسمان واژه هایم را برای تو به آتش کشیده ام تا از خاکسترش، سیمرغی سر برآورد و برای تو ناله فراق سر دهد ... وگرنه مرا و واژه های مرا، یارای گفتن از نبودنت نیست... بعد از تو چه مانده از من، جز سایه ای که در غوغای نبودنت، از پوچیِ "بودن " ها، بی صدا عبور می کند ... بعد از تو چه مانده از من جز شبحی غرق در بیقراری، که بعد از خداحافظی ات از هر سلامی گریزان است ... می بینی که آدم ها چه می خواهند از من ؟ خنده های پوشالی، حرف های تکراری...  خنده های بعد از تو مگر چیزی ست جز نمکی بر زخم لب هایی به هم دوخته شده... حرف های بعد از تو مگر چیزی ست جز بر هم زدن سکوتی که صدای خاطره های تو را فریاد می زند ... آه از دلی که بعد تو بند بند وجودم را زخمه می زند تا نوای دلتنگی اش را به گوش فلک برساند ...




  • •✿ آرورا ✿•
  • پنجشنبه ۲۱ بهمن ۹۵

چهارشنبه نوزده اردیبهشت



این فیلم برای من که فقط سالی دو سه بار فیلم ایرانی می بینم، اونم فقط توی سینما، آشتی دوباره ای بود با سینمای ایران ... دوسش داشتم :) بازی هاشون حرفه ای بود، حتی بازی سحر احمدپور که اولین تجربه بازیگریشه و خودش توی مصاحبه ش گفته بود : "تا به حال هیچ گاه حتی کلاس بازیگری نرفتم و تجربه حضور در هیچ اثر هنری را نداشتم، اما در این اثر جلیلوند در ابتدا چهره‌ام را مورد تائید قرار  داد و بعد از آن سه بار تست دادم و قبول شدم" (در ضمن ایشون اون سال تنها بازیگر چادری حاضر توی جشنواره فجر بودن)
سه تا روایت توی این فیلم به تصویر کشیده میشه، ماجرای یه دختر که با عمه ش زندگی میکنه، داستان یه زن که شوهرش فلج شده، و داستان یه مرد که پسرش رو به خاطر بیماری از دست داده ... اینم بگم که این فیلم برنده سیمرغ بهترین فیلم سی و سومین جشنواره فیلم فجره. البته این جشنواره امسال انقدر بی آبرو شده که راجع به فیلمی این نکته رو بگی پوئن منفی حساب میشه!!
  • •✿ آرورا ✿•
  • چهارشنبه ۲۰ بهمن ۹۵

میان این همه رفتن ، کمی ، کمی برگرد




زشت است که شاعر وسطِ خواندن یک شعر
با آمدن واژه ی برگرد بگرید

زشت است، ولی زشت تر این است که عشقت
بر شانه ی یک آدم نامرد بگرید...

****

هرچند که من مُرده ام از دوری ات امّا
برگرد که آغــوش تو یک جور مـــَـعاد است..


****

از تعابیر خواب ها پیداست
خانه ام را خراب میخواهی...

خانه ام را خراب میخواهی؟
دست در دستِ دیگری برگرد...

دست در دستِ دیگری برگرد
خانه ام را خراب خواهی کرد...

****

بیا، برگرد، با هم گاه... با هم راه... با هم...، آه!
مرا دور از تو خواهد کـُشت «با هم»های بعد از تو...


****

به کجا علم سخن یاد گرفتی که هنوز
ظاهرا معنی "برگرد" نمیدانی چیست...
  • •✿ آرورا ✿•
  • چهارشنبه ۲۰ بهمن ۹۵

بیت امشب ...

او که از رفتن تو سود زیادی برده

مرد سیگار فروش سر بازارچه است...

  • •✿ آرورا ✿•
  • سه شنبه ۱۹ بهمن ۹۵
لینک برای بلاگفا : goo.gl/WmjS2m
موضوعات