۵۲ مطلب با موضوع «خاطره» ثبت شده است

ماه درمیاد ...

ماه و گرفتگی و بودن ونبودنش از همان روزها برای ما بی رنگ شد که دور هم کلاسی خوش صدایمان جمع می شدیم، او چشم هایش را می بست و با سوزی که در صدایش داشت برایمان "ماه درمیاد که چی بشه" میخواند ... ما از همان سال ها یاد گرفتیم برای نبودن "تو" هر روز نماز آیات بخوانیم... ما به خسوف خو گرفته ایم ...

 


 
  • •✿ آرورا ✿•
  • دوشنبه ۱۶ مرداد ۹۶

هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق ...

گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود
بدیدم و مشتاق تر شدم ...
  • •✿ آرورا ✿•
  • چهارشنبه ۱۱ مرداد ۹۶

هی رفیق خیالت راحت، من اینجام...

دلم بهانه گیر شده. باید مراقبش باشم. دستش را میگیرم میبرمش فروشگاه دانشگاه. برایش نوتلا میخرم. خیلی وقت بود که اصرار میکرد نوتلا بخرم و من هربار میگفتم برایمان ضرر دارد رفیق... اما این بار طاقت نداشت بیشتر از این برنجانمش. تازه برایش ماکارونی سبزیجات هم خریدم. از آن رنگی رنگی ها که دوست دارد... نخودفرنگی هم خریدم که با هم سالاد ماکارونی درست کنیم. بهش گفته ام که مثل کوه پشتش هستم. نمیگذارم خم به ابرویش بیاید. باید جواب وفاداری اش را بدهم ... 
  • •✿ آرورا ✿•
  • شنبه ۳۱ تیر ۹۶

از راه صلاح آیم یا از در رسوایی ...

بعضی وقتها نباید خودمان را گول بزنیم، نباید با خودمان کلنجار برویم تا راستش را نگوییم... بعضی وقت ها باید راستش را گفت، به خودت، به دلت، حتی به همه دنیا، بعضی وقتها باید گفت که چقد منتظری یک لحظه سرش را بلند کند تا چشمت توی چشم هایش بیفتد و دوباره قند توی دلت آب شود ، بعضی وقتها باید گفت که چقدر لذت بخش است اینکه همه تئوری های انتقال جرم  و مومنتوم را مرور کنی تا شاید مطمئن شوی مولکول‌های اکسیژن مشترکی را نفس کشیده اید... بعضی وقت‌ها باید اعتراف کرد که یک روز، یک اتفاق، یک نگاه، همه ایدئولوژی هایت را به هم می ریزد ... بعضی وقت ها باید اعتراف کنی ...

* لیلا میانِ جمعِ همه اعتراف کرد
تنها برای کشتن مجنون رسیده است


  • •✿ آرورا ✿•
  • سه شنبه ۲۷ تیر ۹۶

روحولوژی

- چی میشه که یه سری چیزا از روح به جسم منتقل میشه و یه سری چیزا نمیشه ؟
مثلا چرا وقتی خیلی بهمون خوش میگذره صدای ساز و اواز امعاء و احشاء مون رو نمی شنویم اما وقتی غصه میخوریم معده میپیچه به روده، روده میره با مشت میکوبه تو لوزالمعده، پانکراس میره تو حلق قلب !
اصلا چرا وقتی در مقابل یه اتفاق روحی مقاومت می کنیم عضلاتمون احساس خستگی و کوفتگی دارن ؟ چی میشه که وقتی یه سیلی به صورت دلمون میزنیم ، معده مون قهر میکنه ؟ داستانیه ها ...


* هزار سال پس از مرگ من چو بازآیی
  ز خاک نعره برآرم که مرحبا ای دوست ...
#سعدی


** خب آدم نمیتونه با بعضی فیلما ارتباط برقرار کنه! زوره مگه ؟ گیرم که شونصد تا اسکار هم برده باشه
اگه نشستید پای فیلمی با این جوایز :

برنده اسکار بهترین موسیقی
برنده اسکار بهترین تدوین
برنده اسکار بهترین صدا
برنده اسکار بهترین طراحی هنری
برنده اسکار بهترین طراحی لباس
برنده اسکار بهترین فیلمبرداری
برنده اسکار بهترین کارگردانی
برنده اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل زن
برنده اسکار بهترین فیلم
کاندیدای اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد
کاندیدای اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن
کاندیدای اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی

و تهش با خودتون گفتید "خب که چی ؟" بدونید که یه نفر همدرد اینجا وجود داره!   (فیلم بیمار انگلیسی هستن ایشون :-) ) به نظرتون اگه دوباره ببینمش ممکنه بفهمم چرا انقد جایزه برده ؟؟ (البته موسیقی و طراحی لباس و بازی ها عالی بودن ، خصوصا موسیقی ... :)) یه بنده خدایی میگفت احتمالا منتظر بودی تهش همه با هم ازدواج کنن که نگی خب که چی!!!  )
  • •✿ آرورا ✿•
  • جمعه ۲ تیر ۹۶

من میجنگم ...

مبارزه کردن لذت بخشه... مخصوصا اگه اون مبارزه با خودت باشه. با خودِ خودت... هر ثانیه ای که جلو میری حس میکنی ماهیچه های روحت قوی تر شدن. حس میکنی زورت زیادتر شده ... اما با هر ذره قوی تر شدنت، پیر شدن دلت رو هم حس میکنی. چروکایی که روی دلت میفته رو هم حس میکنی ... بغضایی که لحظه به لحظه باید قورتشون بدی رو حس میکنی ... ولی مبارزه کردن لذت بخشه ...

  • •✿ آرورا ✿•
  • پنجشنبه ۱ تیر ۹۶

لوتیِ درون

بعضی وقتا خودتو غرق میکنی توی محیط اطرافت تا یادت بره که توی دلت چی میگذره... تمام شب بیدار می مونی و خودتو مشغول میکنی با کارای مختلف تا سر قرار نری با اون فکرای یاجوج و ماجوجی قبل خواب... تمام شب حرف میزنی با بقیه، با خوراکیا مشغول میشی، کتاب میخونی، کارای عقب افتاده تو انجام میدی، اما درست وقتی خورشید سر میکشه تو آسمون، درست وقتی داری آخرین تقلاهاتو واسه یهو خوابیدن وسط فیلم دیدن میکنی، یه چیزی تمام وجودتو میلرزونه، خواب رو از چشمات میپرونه، وادارت میکنه فکر کنی ... فکر کنی... فکر کنی... فکر کنی به اینکه کجای این دنیا وایسادی، به اینکه چند تا قدم اشتباه برداشتی، به اینکه چند کیلومتر دورتر از جاده ، آش و لاش و خسته افتادی و توان تکون خوردن نداری... اینجور وقتا باید یه لوتی درون داشته باشی که بیاد کنارت وایسه، بهت بگه : "هی رفیق ، غمت نباشه، خوشی هاش گذشت غمش هم میگذره، بیا اینجا دراز بکش، آروم چشاتو ببند، لالایی رو راستش بلد نیستم اما میتونم برات قصه بگم، قصه یه دختری که دنیا باهاش بد تا کرد ، ولی آخرش انقد قد کشید تا از سقف آسمونا گذشت و پرید ... تو هم غصه نخور، یه روز نوبت پریدن تو هم میرسه ..."، این لوتی های درون فقط وقتی سر و کله شون پیدا میشه که به اینجا رسیده باشی . تهِ تهِ دنیا ... اونجایی که هرچی دور خودت دیوار کشیدی هیچکی نیومد یه نردبون ناقابل علم کنه و سرک بکشه اینور دیوار ببینه زنده ای یا نه ... لوتی های درون همیشه اینور دیوارن. تنها کسایی ان که کم آوردنتو می بینن، بیحال کنج رینگ زندگی افتادنتو می بینن ... تنها کسایی ان که لیز خوردن ناب ترین قطره های اشک روی صورتتو می بینن ...

  • •✿ آرورا ✿•
  • شنبه ۲۷ خرداد ۹۶

خاطره ...

چه حس خوبی بود پیدا کردن این اهنگ روی هاردم ...







  • •✿ آرورا ✿•
  • پنجشنبه ۴ خرداد ۹۶

حق ، این واژه مظلوم ...

اپیزود اول : بعد از اینکه توی انتخابات رای من با غالب اطرافیانم متفاوت بود، زیاد نگاه های عاقل اندر سفیه رو متحمل شدم... برام مهم نیست که بقیه چطور به من نگاه میکنن. ولی برام مهمه که واقعا کار درستی کردم؟ لااقل مطمئنم که همه تلاشم رو کردم برای فهمیدن انتخاب درست ...

اپیزود دوم : امروز خواهر یکی از شهدای معروف و محبوب اومده بودن دانشگاهمون و حسابی رای مردم رو مورد لطف!! قرار دادند و بسیار ابراز ناراحتی کردن. این باعث شد که بیشتر فکر کنم به این که آیا کار درستی کردم؟

اپیزود سوم : فارغ از اینکه من به کی رای دادم برام خیلی جالبه که بعضیا چطور میتونن انقد قاطع اکثریت مردم رو بی دین بدونن؟! ( یواشکی نوشت: بابا کوتاه بیاید، شما خوبید ...)

اپیزود چهارم : چه خوبه که خانواده های شهدا از اسم و اعتبار اون شهید برای گروه خاصی هزینه نکنن. ما خانواده های شهدا در هر دو حزب داریم می بینیم و به هیچ وجه نباید فراموش کنیم که نظر خانواده شهید، مسلما نظر اون شهید نیست. و همینطور نباید فراموش کنیم که اگه اون شهید الان در قید حیات بودن هیچ تضمینی وجود نداشت که انتخاب درستی داشته باشن... دست برداریم از صفر و صدی نگاه کردن ها ...


  • •✿ آرورا ✿•
  • سه شنبه ۲ خرداد ۹۶

کاش کسی با آمدنش غافلگیرمان کند

مگر می شود "خرداد" پلک های سنگینش را باز کند و پرتو چشم هایش را روی دنیا بیاندازد و تو این حوالی نباشی؟ خرداد را بدون تو حتی نمی شود تصور کرد. تو باید باشی تا از همان ثانیه های اول خرداد، صدای قدم هایت توی گوش من بپیچد، آرام آرام قدم برداری و سنگین، درست مثل اینکه جنینی در آستانه گذار را با خود حمل می کنی... تو باید باشی تا لحظه لحظه نفس های پر از تقلای دخترکی را، آمیخته با نفس های تو حس کنم که بی تابانه برای رسیدن از آسانی به سختی انتظار می کشد... آه... کاش حال آن روزهای خودم را به خاطر می آوردم ...

  • •✿ آرورا ✿•
  • دوشنبه ۱ خرداد ۹۶
لینک برای بلاگفا : goo.gl/WmjS2m
موضوعات