کل بلوک را اتاق به اتاق میگردم برای شمارش تعداد افراد متقاضی کتاب که لیست را برای خرید تحویل بدهم، میرسم به اتاق ن، بعد از کلی احوالپرسی :

+جالبه برام که تو کلاس رو نمیای، تو که اهل قرآنی

×اخه من از بچگی قرآن کار کردم و مقام هم دارم

+خب بیا ما از تو یاد بگیریم

× فیچرای کلاستو بگو

 + بابا فیچررر ، دورهمی فصیح خوانی و تجوید قرآن رو کار میکنیم

  ×آخه ما که بلد نیستیم مثلا من تازه فهمیدم ض رو باید شبیه دال تلفظ      کرد

 کمی ته دلم لجم میگیرد از اینکه نمیخواهد قبول کند یا حتی احتمال بدهد کسی شاید بیشتر از او بلد باشد

  +(با خنده) خب اگه از اول سال کلاس رو اومده بودی اینو تازه نمی فهمیدی

× تو باید اول سال میومدی اینا رو میگفتی

+اول سال هم الف اومد و همه اینا رو توضیح داد 

با شک چیزهایی می گوید راجع به اینکه یادش نمی آید و اخر سر:

  ×به هرحال فکر نکنم بیام سرم شلوغه

خیلی به این فکر میکنم که چرا فقط ایراد میگیریم و فرافکنی میکنیم... از اول بگو دلم نمیخواهد شرکت کنم. ایرادهای بنی اسرائیلی ... هیچوقت اهل مدارا کردن با ادم های خاص و طلبکار نبوده ام