دخترک نزدیک به سه ساعت است که خوابیده و معنیاش این است که سه ساعت از حداقل میزان خواب لازم برای یک فرد بالغ عقبم، چون دخترک بیشتر از حداقل نیاز یک فرد بالغ نمیخوابد، شاید از همان بدو تولد بالغ بوده و ما فهم نمیکردیم
درد خفیف همیشگیام هنوز ادامه دارد اما زهرش امشب بیشتر است چون امروز یک نفر بدجوری مرا در موردش ترساند و فکریام کرد، نوبت دکتر گرفتم اما کو تا شنبه
بیخوابی و زهر درد امشب را تنگ چیزی که دیروز فهمیدم گذاشته ام و چیدهام روی سقف اتاق، وسط سایه هایی که چراغ خواب کیتی دخترک روی سقف انداخته، هربار یکی را برمیدارم و برانداز میکنم و برمیگردانم سر جایش ، به بیخوابی فکر میکنم ، به عاقبت این درد با چاشنی بدبینیهای شبانه فکر میکنم ، به داغ شدن صورتم وقتی دیروز فهمیدم ندانسته و ناخواسته چه دسته گلی به آب داده ام، بعد چند خط از روایت زندگی شیخ فضل الله را میخوانم که مجتهدی بزرگ بود و نه فقط «مردم» بلکه پسرش هم بالای چوبه دار رفتنش را تماشا کرد و کف زد، روشنفکر شده بود و از پدرش دل خوشی نداشت ... امان از روشنفکری و امان از مردم...
و امان از شب که بعضی وقتها هیچجوره خیال تمام شدن ندارد...
*عنوان از اهنگ شب- آرمان گرشاسبی