+ روزه ام و سینوزیتم عود کرده، دیشب چون دخترک تا دو و نیم بیدار بود نتونستم برای سحری بیدار شم، سنگینی سرم به شدت بی حوصله م کرده، و گرسنگی و ضعف هم باهاش ترکیب شده، از صبح سعی کردم با بازیهای نشستنی بگذرونم زمان رو، امیدم این بود جناب همسر عصری زودتر بیاد ولی گفت نمیتونم اضافه کار نرم شرکت، پولشو لازم دارم، منم نگفتم که نیاز دارم بیای ... یادش بخیر که یکی از فاکتورای من برای ازدواج توی شهر غریب، ساعت کاری معقول همسرم بود :)) به این فکر نکرده بودم که زمانی تورم از ساعت های کاری معقول خیلی جلوتر میره :)
+زمان تلویزیون دیدن دخترک رسیده ، منم کنار بخاری دراز کشیدم و پیشونی و چشمام رو با حوله داغ بستم ، رفته از فلش سرود گذاشته می بینه، هر دو سه دیقه صدا میزنه مامان چطوری برم سرود دختر صورتیا، میگم فلش چپ رو بزن، میگه چپ کدومهههه ، میگم سمت دستی که خال داره ، دوباره بعد دو سه دقیقه میگه چطوری برم سرود پسرا، میگم راست رو بزن، میگه راست کدومه، میگم اون دستی که خال نداره:))
+ ازش خواهش کردم وقتی صبح چشاشو باز میکنه و می بینه من هنوز خوابم، متوجه بشه که هنوز خیلی زوده و دوباره بخوابه، و اگه خوابش نبرد منو صدا نزنه، یه پازلی چیزی بازی کنه چند دقیقه تا من خودم بیدار شم ، یکی دو روز اخیر میاره پازلاشو از بالا تپ تپ تپ میندازه کنار من و شروع میکنه با ایجاد صداهای نامفهوم که نشه بهش گفت صدا کردن، صبوری کنه تا من بیدار شم :))))
+ اعیاد مبارک :)