رفتیم خونه ل که برای اعیاد جشن بگیریم، دخترک دلش جشن میخواست، ع میگه معلمشون گفته از یه کتاب غیردرسی دیکته بنویسن، از من میخواد از هر کتابی که دوست دارم براش دیکته بگم، سال بلوا رو باز میکنم، یه صفحه رو اتفاقی انتخاب میکنم ، «وقتی چادرم به یکی از کوزه ها گیر کرد و شکست، حسینا سر برنگرداند، حتی پلک هم نزد» ... صفحه رو عوض میکنم و یه قسمت دیگه از کتاب رو براش میخونم، ح داره یه خبر از نرخ نماز و روزه قضای میت میخونه برای همسر، صداش توی صدای تلویزیون گم میشه، گوشم رو تیز میکنم ببینم چی میگه، به همسر میگم من مردم نماز و روزه هام یادت نره ، ح کلافه میگه تو لازم نکرده بمیری ، یه جمله گفتی به من که حاضرم هرکی بمیره ولی تو نمیری ... یاد چند سال پیش میفتم، رفته بودیم تشییع یکی از آشناها ، بعد مراسم همه رفتن ، من موندم، ح هم اونجا بود، بهش گفتم وقتی نوبت من شد، اینطوری همه نذارید بریدا، من میترسم از این یهو تنها شدن ...
+ یا نور المستوحشین فی الظلم ...
+ موسیقی عجیبیست مرگ
بلند میشوی
و چنان آرام و نرم میرقصی
که دیگر هیچکس
تو را نمیبیند...