من یک متعهد هستم (سکانس سوم)

احضار شده ام ! این بار نه با پای خودم میروم که حقم را بگیرم نه روبرویم خانوم شین نشسته...
این بار روبرویم "حاج اقا" نشسته است با همان اخم حاج اقاهای حراست ها و کمیته انضباطی ها و منکرات های مشهور توی فیلم ها!  اقایی علی الظاهر مهربان تر کنارش زل زده به من، توی چشم هایش انگار امیخته ای از ترحم و اضطراب جاخوش کرده. حاج اقا مشغول پر کردن یک صفحه از دفتری حدودا دویست برگ است که حدس میزنم هر برگش نامه اعمال کسی باشد...

 

  • •✿ آرورا ✿•
  • سه شنبه ۲۴ فروردين ۹۵

من یک متعهد هستم (سکانس دوم)

سال ها از آن ماجرا می گذرد و من دیگر هرگز روی اینکه کسی بیاید و حقم را بگیرد حساب نکردم... چند سالی طول کشید تا زبانم باز شد و گلایه اش را پیش کشیدم. هر چند برای خوب شدن زخم دلم افاقه نکرد و هنوز که هنوز است توی همه دعواها، فقط روی تیم دو نفره مان حساب میکنم، من و "او" ... "او"یی که اهل پاپس کشیدن نیست...

بعد از آن ماجرا رویمان کم نشد و باز هم نامه می نوشتیم برای هم، با این فرق که فاطمه زیر همه نامه هایش می نوشت " خانوم شین من فاطمه ام" ...

 

 

این داستان ادامه دارد

  • •✿ آرورا ✿•
  • دوشنبه ۲۳ فروردين ۹۵

من یک متعهد هستم (سکانس اول)

از اول دبیرستان شروع شد...مریم هم کلاسی و هم نیمکتی من بود و فاطمه و فرشته دو خواهرِ به ترتیب بزرگتر و کوچکترش، یادم نمی آید چه ماجرایی پیش آمد که فاطمه اولین نامه اش را برای من نوشت و من جواب دادم ... شاید مثل خیلی از روزهای نوجوانی کَل کَل روی استقلال و پرسپولیس بود و شایدتر جوادکاظمیان که بازیکن محبوب فاطمه بود! زمان گذشت و نامه نوشتن ها برایمان عادت شده بود و بعد از مدتی فرشته هم قاطی ماجرا شد. من هم که آن روزها قلمم با نوشتن "خاطرات استقلالی بودنم" جان گرفته بود، بدم نمی آمد که این داستان ادامه پیدا کند...

آن روز نحس ...صبح توی صف مراسم صبحگاه ایستاده بودیم که مریم ، نامه فاطمه را دستم داد و من همزمان با برنامه صبحگاه مشغول خواندنش بودم. حواسم به نامه بود و متوجه آمدن معاون مدرسه - خانوم شین -  به سمت خودم نشدم... نامه را از دستم کشید و قاطی کتابهایی که از بقیه گرفته بود - به جرم حواس پرتی از مراسم صبحگاه - با خودش برد...

بعد از تمام شدن صبحگاه رفتم توی دفتر مدرسه و گفتم : " لطفا اون برگه ای که گرفتید بهم پس بدید" .

توی مدرسه جلوی مدیر و معاون ها عزیز بودم و ابهتی داشتم برای خودم. آنقدر که بیخیال لباس فرم مدرسه و بدون ترس از خانوم کاف شلوار جین میپوشیدم و ناخون هایم را کوتاه نمیکردم و کلی کیف میکردم که جزء معدود استثناهای مدرسه ام!!! با مراعات همان رابطه و یک جوری که انگار میخواهد زیرسیبیلی ماجرا را رد کند گفت : " من چیزی نمیگم تو ول کن نیستی؟" دوزاری مبارک افتاد که نامه را خوانده و فکر کرده نامه عاشقانه است و ماجرای لیلی و مجنونی! با وجود حافظه ماهی گلی ام هیچوقت یادم نمی رود که آن روز چه آشوبی به پا کردم توی مدرسه. که باید نامه را پس بدهید... خانوم شین هم پایش را توی یک کفش کرده بود که اگر میخواهی پس بگیری اش باید والدینت بیایند!

بعد از عمری آسه رفتن و آسه تر آمدن، اولین بار بود که با کادر مدرسه مشکل پیدا کرده بودم. سخت بود برایم . خیلی سخت.... رفتم سراغ مامان که باید بیایی نامه را پس بگیری. اولین و اخرین بار توی عمرم بود که گیر افتاده بودم و دلم میخواست مامان بیاید و سرشان داد بزند و بگوید " غلط کردید که به دختر من گیر دادید"

مامان اما ... وقتی من سرکلاس بودم آمده بود و عذرخواهی کرده بود بابت بی نظمیِ پیش آمده و گفته بود که در جریان نامه نگاری من و فاطمه هست و بعد هم نامه را پاره کرده بود  و ریخته بود توی سطل زباله...  زخمش روی دلم تازه است هنوز...

 

این داستان ادامه دارد...

 

 

 

یا مَنْ یُعْطی مَنْ لَمْ یَسْئَلْهُ وَ مَنْ لَمْ یَعْرِفْهُ تَحَنُّناً مِنْهُ وَرَحْمَهً*

ای که عطا کنی به کسی که از تو نخواهد و نه تو را بشناسد از روی نعمت بخشی و مهرورزی

 

* بخشی از دعای مخصوص ماه رجب

  • •✿ آرورا ✿•
  • يكشنبه ۲۲ فروردين ۹۵

بید بی مجنون

توی تمام محوطه دانشگاه، بید مجنون ها را بیشتر از همه دوست دارم. بعضی از روزهای زمستان که بیخیال سرما میشدم و کمی توی محوطه می نشستم و  زل میزدم به بید مجنون های لخت و عور، میدیدم که گنجشک ها هنوز هم توی سر و کله هم میزنند و تاب میخورند روی شاخه هایشان... آنور تر اما کاج ها مثل همیشه مغرور و سبز ایستاده بودند و انگار نه انگار که زمستان همه دار و ندار همسایه کناری شان را دزدیده است... همیشه از کاج ها بدم می آید. حس میکنم به زمستان باج داده اند که کاری به کارشان نداشته باشد... گنجشک ها هم انگار قدخمیدگی بیدهای مجنون و سر به زمین ساییده را به استواری مضحک کاج ها ترجیح می دهند... حالا دوباره بهار برگشته و بیدهای مجنون سرسبز شده اند، و هنوز گنجشک ها توی اغوششان بالا پایین می پرند... روسیاهی اش به زمستان ماند و کاج ها...

 

 

 

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می برند که زندانی ات کنند ...

* فاضل نظری

 

  • •✿ آرورا ✿•
  • چهارشنبه ۱۸ فروردين ۹۵

تسبیح

نمیدانم چرا یکهو دلم تسبیحی میخواهد که توی دستم بچرخانم و ذکرهای گره خورده توی دلم را باز کنم... دور و برم را نگاه میکنم. خانومی صندلی روبرویم نشسته و با تسبیحی سپید ذکر میگوید. شروع میکنم با حرکت دانه های تسبیحش صلوات میفرستم اما عقب می مانم ... باید دنبال ذکر کوتاه تری بگردم، شاید او هم دارد "یا غفار" می گوید ...

 


 

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که تمام عمر

به انتظار تو در ایستگاه ایستاده ام

 

 

*قیصر امین پور

 

 

 

 I don't Stop when i'm tired

I Stop when i'm Done...

  • •✿ آرورا ✿•
  • دوشنبه ۱۶ فروردين ۹۵

شما که غریبه نیستید

به نام خداوند قلم

 

دیشب بالاخره به آخرش رسیدم

انقدر این روزها درگیر افکار رنگارنگ بودم که خیلی طول کشید خواندنش

 

 

  • •✿ آرورا ✿•
  • چهارشنبه ۱۹ اسفند ۹۴

اسم رمز

دست هایم را بالا می برم

" رب اغفر وارحم و تجاوز عما تعلم، انک انت الاعز الاجل الاکرم..."

به دلم نمی نشیند. حس میکنم نگاهم نمی کند... می روم سراغ اسم رمز اختصاصی خودم. چند بار صدایش میزنم... باز هم و باز هم صدایش میزنم... توی چشم هایم که داغ می شود می فهمم توی چشم هایم زل زده است... او "اله العاصین"ِ من است...

 


 

پی نوشت:

حضرت موسی علیه السلام در کوه طور،در مناجات،‌به خدای خود عرض کرد: یا اله العالمین؛ ای خدای جهانیان،خطاب آمد: لبیک. سپس عرض کرد: یا اله العارفین؛ای خدای عارفان،جواب آمد: لبیک. آنگاه صدا زد: یا اله المطیعین ؛ای خدای اطاعت کنندگان،نداآمد: لبیک. در مرحله بعد صدا زد: یا اله العاصین؛ای خدای گناهکاران،این مرتبه سه لبیک شنید، لبیک، لبیک، لبیک

 

حضرت موسی علیه السلام عرض کرد: حکمت آن چیست که برای گناهکاران سه لبیک گفتی؟ پاسخ آمد: ای موسی! عارفان به معرفت خود، نیکوکاران به کار نیک خود و مطیعان به اطاعت خود اعتماد دارند، ولی گناهکاران جز به فضل من امیدی ندارند.اگر از درگاه من ناامید گردند، به درگاه چه کسی پناه برند؟

منتخب قوامیس الدرر(ملا حبیب الله کاشانى ) ص 268

  • •✿ آرورا ✿•
  • يكشنبه ۱۶ اسفند ۹۴

خوشبختی

صبح که چشماتو باز میکنی

 

اگه اولین چیزی که به ذهنت رسید

دنیا رو روی سرت خراب نکرد

یعنی "ارامش" داری

یعنی خوشبختی...به همین سادگی!

قدر خوشبختی هاتو بدون ....

 

پی نوشت:

دیوانه تر از خویش

کسی

می جستم

دستم بگرفتندُ

به دستم دادند

 

#سعدی_علیه_الرحمه

 

  • •✿ آرورا ✿•
  • يكشنبه ۱۶ اسفند ۹۴

قرار هفتگی

پیش نوشت:

 

بالاخره شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و چون ساعت جدایی نزدیک شد، روباه گفت:
-آه، من گریه خواهم کرد.
شازده کوچولو گفت:
-­ تقصیر خودت است. من بد تو را نمی خواستم، ولی خودت خواستی که اهلیت کنم...
روباه گفت: درست است.
شازده کوچولو گفت: ولی تو گریه خواهی کرد!
-درست است.
- پس چیزی برای تو نمی ماند.
- چرا، می ماند. رنگ گندمزارها...که به رنگ موهای طلایی تو است، یاد تو را برایم زنده می کند...

 

ظاهرا اهلی شدن چیز خوبیست

شوق رسیدن جمعه ها و روز قرار ...

شاخه های گل ...

کاش یک بار جواب سلامت را بشنوم ...

 

پی نوشت:  اوصیکم بالاهلی شدن !

 

  

  • •✿ آرورا ✿•
  • شنبه ۱۵ اسفند ۹۴

اندوه

بغض مثل دستی گلویت را چنگ میزند

با بهت به اطرافت نگاه میکنی

پر از بهانه ای برای گریستن اما دریغ از یک قطره اشک

ناچار میشوی به خودت سیلی بزنی

انقدر بزنی تا اشک توی چشم هایت جمع شود

و دانه دانه روی گونه هایت بریزد

 

این اشک ها عصاره عمیق ترین اندوه های جهان اند...

  • •✿ آرورا ✿•
  • پنجشنبه ۱۳ اسفند ۹۴
موضوعات