۳ مطلب با موضوع «روزانه نویسی» ثبت شده است

سوره صبح

+ صفحه آخر قرآن رو باز کرده، دونه دونه دست میذاره روی سوره ها میگه این کدوم سوره ست؟ کافرون و ناس و فلق و توحید و نصر رو حفظه، مونده بود مسد، گفتم شروع کنیم حفظشو ؟ گفت بله، سوره رو یکی دو بار خوندم و اومدم سر تکرار آیه اول،  سر ماجرای سوره کافرون که پرسیده بود « و لی » یعنی چی ، و من ترجمه سوره رو براش توضیح دادم، خوشش اومده و پیگیر ترجمه هاست ، گفت که خب بگو « و تبّ » یعنی چی ؟ خدا هیچ مادری رو جلوی بچه ش شرمنده نکنه :) گفتم مامان به نظرم این سوره باشه برای بعدا :) بریم سوره های دیگه رو حفظ کنیم ، گفت آره به نظر منم مناسب نبود :)

خلاصه اگه میدونید به بچه چهارساله درباره قطع شدن دستای ابی لهب چی باید بگم، دست یاری به سمت شما دراز میکنم :)

 

++ میگه مامان سوره صبح هم خوبه، میگم سوره صبح داریم؟ میگه آره بابا همون که لفی خسر داره :) بچه م اوقات شبانه روز رو قاطی کرده :) 

 

 

  • •✿ آرورا ✿•
  • سه شنبه ۸ بهمن ۰۴

زمزمه پرواز

رفتیم خونه ل که برای اعیاد جشن بگیریم، دخترک دلش جشن میخواست، ع میگه معلمشون گفته از یه کتاب غیردرسی دیکته بنویسن، از من می‌خواد از هر کتابی که دوست دارم براش دیکته بگم، سال بلوا رو باز میکنم، یه صفحه رو اتفاقی انتخاب میکنم ، «وقتی چادرم به یکی از کوزه ها گیر کرد و شکست، حسینا سر برنگرداند، حتی پلک هم نزد» ... صفحه رو عوض میکنم و یه قسمت دیگه از کتاب رو براش میخونم،  ح داره یه خبر از نرخ نماز و روزه قضای میت میخونه برای همسر، صداش توی صدای تلویزیون گم میشه، گوشم رو تیز میکنم ببینم چی میگه، به همسر میگم من مردم نماز و روزه هام یادت نره ، ح کلافه میگه تو لازم نکرده بمیری ، یه جمله گفتی به من که حاضرم هرکی بمیره ولی تو نمیری ... یاد چند سال پیش میفتم، رفته بودیم تشییع یکی از آشناها ، بعد مراسم همه رفتن ، من موندم، ح هم اونجا بود، بهش گفتم وقتی نوبت من شد، اینطوری همه نذارید بریدا، من میترسم از این یهو تنها شدن ... 

 

+ یا نور المستوحشین فی الظلم ... 

 

+ موسیقی عجیبی‌ست مرگ

بلند می‌شوی

و چنان آرام و نرم می‌رقصی

که دیگر هیچ‌کس

تو را نمی‌بیند...

 

 

  • •✿ آرورا ✿•
  • يكشنبه ۶ بهمن ۰۴

یک فنجان زندگی

+ روزه ام و سینوزیتم عود کرده، دیشب چون دخترک تا دو و نیم بیدار بود نتونستم برای سحری بیدار شم، سنگینی سرم به شدت بی حوصله م کرده، و گرسنگی و ضعف هم باهاش ترکیب شده، از صبح سعی کردم با بازی‌های نشستنی بگذرونم زمان رو، امیدم این بود جناب همسر عصری زودتر بیاد ولی گفت نمیتونم اضافه کار نرم شرکت، پولشو لازم دارم، منم نگفتم که نیاز دارم بیای ... یادش بخیر که یکی از فاکتورای من برای ازدواج توی شهر غریب، ساعت کاری معقول همسرم بود :)) به این فکر نکرده بودم که زمانی تورم  از ساعت های کاری معقول خیلی جلوتر میره :)

 

+زمان تلویزیون دیدن دخترک رسیده ، منم کنار بخاری دراز کشیدم و پیشونی و چشمام رو با حوله داغ بستم ، رفته از فلش سرود گذاشته می بینه، هر دو سه دیقه صدا میزنه مامان چطوری برم سرود دختر صورتیا، میگم فلش چپ رو بزن، میگه چپ کدومهههه ، میگم سمت دستی که خال داره ، دوباره بعد دو سه دقیقه میگه چطوری برم سرود پسرا، میگم راست رو بزن، میگه راست کدومه، میگم اون دستی که خال نداره:)) 

 

+ ازش خواهش کردم وقتی صبح چشاشو باز میکنه و می بینه من هنوز خوابم، متوجه بشه که هنوز خیلی زوده و دوباره بخوابه، و اگه خوابش نبرد منو صدا نزنه، یه پازلی چیزی بازی کنه چند دقیقه تا من خودم بیدار شم ، یکی دو روز اخیر میاره پازلاشو از بالا تپ تپ تپ میندازه کنار من و شروع میکنه با ایجاد صداهای نامفهوم که نشه بهش گفت صدا کردن، صبوری کنه تا من بیدار شم :))))

+ اعیاد مبارک :) 

 

 

 

  • •✿ آرورا ✿•
  • شنبه ۵ بهمن ۰۴
موضوعات