۳ مطلب با موضوع «عصر جدید» ثبت شده است

گم شدم در خویش، از سنگ مزار من مپرس ...

زمونه‌ی عجیبی شده 

فکر نمی‌کردم یه روزی برای اینکه با اسنپ برم کلاس دخترم، یه ساعت بین مامان‌های هم‌کلاسی‌های دخترم منتظر تموم شدن کلاس بمونم  و برگردم خونه، نیاز  به دکترای علوم سیاسی و جامعه شناسی و سواد رسانه داشته باشم ... والا سوالاتی که امروز در معرضش قرار گرفتم همه اینا رو لازم داشت ... 

  • •✿ آرورا ✿•
  • يكشنبه ۲۹ دی ۰۴

روی من از فراق چو زر می‌کنی ، نکن ...

+ از این روزهای خودم میترسم، هرچند که همه تلاشم را برای نشنیدن می‌کنم اما خبرها گاهی بی اختیار خودم به گوشم می‌رسد، خبرهایی که برای شخصیت من نیاز به ساعت‌ها اشک ریختن دارد، اما سریع از آن عبور می‌کنم، این همه رنج و بغض را کجای وجودم جا می‌دهد این مغزی که روی اتوپایلوت و مکانیزم دفاعی انکار رفته... 

 

+ امروز اتفاقی یکی از کامنت هایی که چند سال قبل در وبلاگی نوشته بودم را دیدم، اگر اسم نویسنده مشخص نبود، هرگز متوجه نمی‌شدم که این کامنت را من نوشته ام، بعد با اعتماد بنفس جلوی مشاور می‌نشینم و تفکرات امروزم را به بازه کودکی تا امروز تعمیم می‌دهم و نتیجه گیری می‌کنم... 

 

+ نمایشگاه اسباب بازی ... رفتنش اشتباه محض بود ، سختی رفت و آمد و تحمل شلوغی و خرید با سی درصد بالای قیمت دیجی کالا ... آن هم خریدهای هیجانی ، بگذریم، اشتباه هم جزئی از زندگی‌ست. 

 

 

  • •✿ آرورا ✿•
  • جمعه ۲۷ دی ۰۴

این رشته را به نقد جوانی خریده ام ...

این روزها چندین ساعت را پشت این میز نشسته ام و بین مطالب این وبلاگ چرخیده ام تا برای نوشتنِ دوباره در تنهاییِ این روزها، از این وبلاگ اجازه بگیرم. هر مطلب را چندین بار خوانده ام. من دیگر این کسی نیستم که اینجا می‌نوشت. من دیگر در میان این واژه ها پیدا نمی شوم. همه چیز عوض شده. از همه مهم‌تر "من"... 

دل به دریا می‌زنم و روی ارسال مطلب جدید کلیک می‌کنم... نمی‌دانم قرار است چه بنویسم. نمی‌دانم دلم می‌خواهد کسی مرا بخواند یا نه. اما بعد از هشت سال ... سلام آرورای خوش‌رنگ زیبا ... هرچند زیاد نمیشناسمت ولی هنوز از زیر این آوار ، کمی از نورهای رنگی ات پیداست، شاید بتوانیم با هم پیدایش کنیم ...

  • •✿ آرورا ✿•
  • پنجشنبه ۲۶ دی ۰۴
موضوعات