+ صبح زودتر از  پر شدن ظرفیت حداقل نیاز انسان بالغ به خواب بیدار می‌شود (+) :)) دلم پرخاش می‌خواهد، «دست از سرم بردار» گفتن می‌خواهد، به چشم‌های مشتاقش نگاه می‌کنم، او که اینجا کسی را ندارد به جز من ، کسی را نمی‌شناسد در این دنیای بی‌پایان به جز پدر و مادری که امن‌ترین هستند، لبخند می‌زنم و آغوشم را برایش باز می‌کنم... 

 

+ گردوها را با دست‌های کوچکش خرد می‌کند و می‌ریزد در ظرف شیره انگور، انگار که کشف جدیدی کرده باشد، آنقدر مشغول کشف و لذت است که حواسش نیست گردوها دارند زیر ناخنش را زخم می‌کنند، هم‌زدن و بازی‌اش که تمام می‌شود یک‌دفعه می‌زند زیر گریه، مثل ابر بهار می‌بارد، تازه متوجه زخمش شده، همه تلاشم را می‌کنم که با روش‌های مختلف همدلی و شوخی و حواس‌پرت کردن آرامش کنم، طوفان تمام می‌شود و  دوباره مشغول صبحانه می‌شود که همسر زنگ می‌زند، دخترک اشاره می‌کند که گوشی را بده، گوشی را می‌گیرد و دوباره می‌زند زیر گریه، بابا همیشه نازش را بهتر می‌خرد ، انگار حیفش می‌آید از این فرصت ناز کردن بگذرد هرچند که دردش تمام شده ... 

 

 

++ می‌دانید آقاجان، من در این دنیای بی پایان هیچ‌کس را جز شما نمی‌شناسم، می‌دانم که آنقدر سیاهی روی سیاهی جمع کرده ام که به «دست از سر ما بردار» مستحق‌ترم اما شما به من لبخند بزنید لطفا ‌.. خیلی وقت‌ها آنقدر مشغول لذت بازی دنیا بودم که نفهمیدم دارم خودم را زخمی می‌کنم، حالا منم و زخم و دنیایی که در آن کسی جز شما را نمی‌شناسم ... شما که صاحب اختیارید اما از شما «راندن» بر نمی‌آید... از شما جز لبخند برنمی‌آید بابای مهربان اهل زمین ... ناز ما را بخر لطفا ...