سرم را روی دومین بالشی که مامان برایم گرفته گذاشته ام، من با بالش های بلند خوابم نمیبرد و مامان بالشهای کوتاهتر سفارش میدهد ولی هر بار به دلیلی، همان که میخواسته نبوده و دوباره سفارش یک بالش جدید داده، حالا اما بالش سوم را که از همه بهتر شده زیر سر دخترک میگذارم و با بالش دوم تا صبح کلنجار میروم، و گاهی هم پتو را تا میکنم و زیر سرم میگذارم... دخترک سر شب خوابیده و حالا خوابش نمیبرد، خودم را به خواب زده ام تا چیزی نگوید و همسر را که خسته ی رانندگی و راه است بیدار نکند، احساس میکنم رد عبور آبی که خورده ام را در شکمم احساس میکنم، درد قدم به قدم در شکمم پیش میرود. خانه خودمان به خاطر سختی بالای آب، دستگاه تصفیه آب استفاده میکنیم، برای همین هردفعه اولین باری که اینجا آب میخورم چنین ناسازگاری و دردی را تجربه میکنم... تقریبا دیگر هیچ چیز اینجا طبق عادت های من نیست، اما اینجا برایم «خانه» است، «وطن» است، وقتی نزدیک است که وارد شهر شویم ، شیشه ماشین را پایین میآورم، یک نفس عمیق میکشم، حلقه اشکی که حاصل دلتنگی های گذشته و ذوق اکنون است در چشمهایم مینشیند... یک روز آرزویم این بود «تهران» قبول شوم، از برگه انتخاب رشته که به ردیف شریف شریف شریف - امیرکبیر امیرکبیر امیرکبیر- تهران تهران تهران پشت هم در آن ردیف شده بودند و هیچ شهر دیگری را لابلای خودشان راه نداده بودند ، از رد کردن هر خواستگاری که قصد تهران زندگی کردن نداشت، از در به در دنبال کار گشتن توی تهران، از «تهران فضای رشد کردن داره» ، رسیده ام به این روزهای پر از غربت و دلتنگی، به این روزهای «کی میای دیگه دلمون براتون لک زده» گفتنِ مامان، به این روزهای « مامان کاش میشد چادرمو سرم میکردم میومدم پیشت یه چایی عصرونه میخوردم و برمیگشتم» ، به این روزهای «چقدر تنهایی سخته»، به این روزهای ذوق دخترک از همین مقدار کم دیدن دایی و مامان بزرگ و خاله و ... و دوباره حسرت کشیدن و لحظه شماری کردنش تا دیدار بعد.
قبلا که میآمدیم و بابا سریع از همسر میپرسید چند روز مرخصی داری؟ بعد تند و تند حساب میکرد که چند شب اینجاییم، من میخندیدم و میگفتم بابا حالا که تازه رسیدیم، اما امشب که دوباره همین را پرسید، با دیدن چشمهایی که ذوقشان با جمله «جمعه باید برگردیم» یکدفعه کور شد، دلم خیلی گرفت ... صدای مامان که همیشه از پشت تلفن میگوید «تا ما هستیم بیاید» توی سرم پیچید ... از آنوقت هرچند دقیقه یکبار از خودم میپرسم : «من دور از شما چه میکنم...»