- زندگی معجون عجیبیست ... و آدمیزاد معجونی عجیبتر از زندگی ..
+ از طرف خیریه معرفی شده تا قرار بگذاریم و صحبت کنیم، همسر شهید است، مدام چادرش را روی کفشش میاندازد که نبینیم کفشش آنقدر پاره است که پایش دیده میشود، طوری صحبت میکند که انگار او به ما مدیون است نه ما به او و خانواده اش ... خانوادهشان یک شهید داده و یک نفر با جراحات جدی و آسیبهای شدید، نوع شهادت شهیدشان که برای شکستن و خرد شدن یک نفر کافیست، اما فشارهای مالی ... خیریه آنقدر ذخیره مالی ندارد که مشکلش را حل کنیم ، میرویم سر خاک شهید ، با شهید درددل میکنیم و میگوییم «ما که در این حد از دستمون برنمیاد خودتون کمک کنید»، متنی مینویسیم و اینطرف و آنطرف میفرستم، با ناامیدی، فقط دعا میکنم هزینه آزمایشی که فردا باید بروند جور شود و شرمنده همسر شهید نشویم، در عرض دو روز مبلغی چندین برابر چیزی که منتظرش بودیم جمع میشود، مبالغ بالا از طرف آدم هایی که اکثرا فقط در دنیای مجازی میشناسندم... باورمان نمیشود، با هر واریز اشکهایم سرازیر میشود، شهید زنده است، زنده تر از ما ...
++ من قصهی فراق تو را خاک کردهام
حاصل چه شد؟ جوانه زدی، بیشتر شدی...
+++ هرکسی وقتی به خودش فکر میکند ، قسمتی از وجودش هست که بیشتر دوستش دارد، وقتی خودش را مرور میکند ، به آن تکه از دنیای وجودش که میرسد، ناخودآگاه لبخندی کنج لبش مینشیند یا اشکی از گوشه چشمش سر میخورد، من همینقدر میدانم که تو مشهورترین تکهی وجود منی ...
پ.ن : من متوجه نشدم که کامنتای پست بسته ست، عدرخواهی میکنم از دوستانی که میخواستن کامنت بذارن ولی نتونستن
