دیروز مهمان داشتم، از آنهایی که از یک هفته قبل استرسش را داری که غذایت به مذاقشان خوش میآید یا نه، از آنهایی که خیلی باید مراقب باشی همه چیز به قاعده باشد، به چه کنم افتاده بودم که چطوری هم غذا را به موقع آماده کنم هم به راهپیمایی برسم، خلاصه که عطای خیلی چیزها به لقایش بخشیدم و غذاهای در حال قُل قُل روی گاز را رها کردم و رفتم تا بغضهای این مدت را فریاد بزنم ... تا لابلای جمعیتی که رنج کشیده اند اما حقپرستند و آرمانهایشان را به نان نمیفروشند خودم را مخفی کنم و حس کنم دنیا امنتر از همیشه است. به مسیر راهپیمایی که رسیدیم هر کدام از قدمهایم را نذر یکی از مدافعان امنیت میکردم، آنکه سوزاندندش، آنکه تکه تکه اش کردند، آنکه سرش را بریدند... دلم میخواست بیشتر فریاد بزنم و کمتر احساساتی شوم، اما اشک مگر امانم میداد... از پیر و جوان و کودک ، همه آمده بودند ، زنانی که با دستهای پر از چین و چروک و قدم خمیده عکس رهبر را دستشان گرفته بودند و به سختی راه میرفتند، مردی که با یک پا و با عصا به سختی راه میرفت و کاغذی دستش گرفته بود که روی آن نوشته بود : «مردم سنگ تمام میگذارند اما مسئولان....» ، زنانی که محجبه نبودند و صدا و سیما معمولا روزهای راهپیمایی بیشتر روی آنها زوم میکند :) ... همه رفتیم و مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل را این بار از سلول به سلول تنمان با خشم فریاد زدیم... اما آقای امام زمان... آقای صاحب الزمان... آقای ولیعصر ... ما خیلی خسته ایم . از این دنیا و سیاستمدارهایش، از تماشا کردن رنج کودکان غزه، از تماشا کردن ماجراهای ویتنام، بوسنی ، افغانستان، سوریه، ... و اپستین ... ما میآییم و فریاد میزنیم تا شما نگاهمان کنی و ببینی هستند کسانی که برایت جان میدهند، تا بدانی هستند کسانی که شاید بعضیهایشان مثل من آدم حسابی نیستند، اما اگر شما امر کنید، حاضرند خودشان و خانواده شان را فدای حق کنند، فدای تمام شدن شر، فدای زمینگیر شدن شیطان... آقای امام زمان ، قبلترها که رائفیپور از دیزنی و جبهه بندی شیطان و ... حرف میزد من ته دلم فکر میکردم برای مخاطب بیشتر چقدر زیادی شلوغش میکند، اما ظاهرا اوضاع خیلی پیچیدهتر از زندگیهای ساده ما بوده، دنیای بعضی بچهها خیلی دردناکتر از خاله بازی بچگی ما گذشته ... آه ...