+ جنون نوشتن این روزها دیوانه ام میکند، البته که همیشه همینطور بوده اما روزهایی که کمی فراغت پیدا میکنم و از بازی کردنها و پاسخگوییهای مدام به دخترک آزاد (نه به معنای مخالف «دربند») میشوم، ذهنم بیشتر میپرد به سمت نوشتن و همیشه سرگردانم بین اینکه کجا بنویسم، در دفتر بنویسم که ترس خوانده شدنش از زمانی که کسی دزدکی خاطراتم را خواند، اذیتم میکند و از طرفی افزودن هر وسیلهای هرچند کوچک در دنیای مستاجر بودن ، انگار غمی بزرگ است. اینجا بنویسم یا در کانالی که مخاطب های محدودتر و نزدیکتری دارد، یا در کانالی که هیچ مخاطبی ندارد، خلاصه آنقدر به اینکه کجا بنویسم و تعلیق بین نیاز به خلوت و مخاطب داشتن فکر میکنم که نوشتن از سرم میپرد ...
+ خوش آمدی ماه عزیز ... امیدوارم که عید فطر واقعا عید باشد برای همهمان
+ از اینجا که ایستاده ام، انسان بودن را دوست ندارم، نه زن بودن را، و نه مرد بودن را ... و فعلا از زن بودن خستهتر و دلچرکین ترم، چون هیچوقت مرد نبوده ام ... حس میکنم در زن بودن بندهای زیادی هست که باید بازشان کنی تا بتوانی کمی اوج بگیری... و به گمانم ممکن است اشتباه کنم چون هیچوقت مرد نبوده ام ... اما زن بودن برای من زیادی «متغیر وابسته» است، وابسته به رضایت همسر، وابسته به مراقبت از بچه، وابسته به وظایف همیشگی ، برای هر تصمیم، برای گذران هر لحظه، چندین متغیر مستقل هست که «باید» لحاظشان کنم، حتی در خصوصیترین تصمیمها و شرایط...
+ دیروز در مسیر برگشت از سفر به ترسهایم فکر میکردم، به اینکه چقدر جلوی خودم را برای خواندن، نوشتن و حرف زدن گرفته ام، سعی کرده ام پایم را از خط پررنگی که همیشه دور خودم کشیده ام آنطرف نگذارم، و از این در محدوده بودن خوشحال بمانم، ولی تشویش اینکه نکند بیرون این خط خبرهای دیگری باشد اذیتم میکند، حامد عسکری در کتاب حانیه میگوید «چقدر نمیدانم، چقدر کم و کوتاهم» ...
++ در سفر مشهد دو کتاب از حامد عسکری خریدم ، حانیه و خال سیاه عربی، چرا خریدم؟! نمیدانم، دلم میخواست خواندن کتاب هایش را هم تجربه کنم تا مطمئن شوم از من «فن» این آدم درنمیآید :)) وقتی جملاتش را میخوانم چیزی توی ذوقم میزند، چیزی شبیه مجریگریاش... انگار این آدم زیادی گل درشت است، من گلریز پسندم :)) هی میخوانم و هی در دلم میگویم آقا رضای امیرخانی بلند شو لطفا، من بدون انتظار کتاب بعدی تو چه کنم :( بقیه را چه به نوشتن از زندگی در نیویورک و آمریکا و ... ، رضای امیرخانی هرچند دو سه ماه قبل که میخواستم مناو را بخوانم دیدم از سن من گذشته و کنار گذاشتمش ، ولی من تا ابد تشنهی قلم تو میمانم، تشنهی قلم خالق ارمیای دوست داشننی ام ... وقتی داشتم در کتابفروشی کنار حرم میچرخیدم -همانجایی که همسر همیشه با تکیه بر حواسپرتی من از مسیرها، با حالتی برنده یکهو جلوی درش توقف میکند و میگوید همونجا که دوسش داری- رسیدم به قفسهی کتابهای تو، بغض داشت گلویم را چنگ میزد ، تو حق نداری از این کمای لعنتی بیرون نیایی :(
* تا بوده همین بوده، نگاهی به نگاهی
می افتد و می سوزد دل در تبِ آهی
من را به تو این نذر و دعاها نرساندند
ای کاش مهَیا بشود گاهِ گناهی
دو بافه کُن و بر دو سرِ شانه بیاویز
من باشم و تردید بر آغازِ دوراهی...
