۴ مطلب در اسفند ۱۴۰۴ ثبت شده است

معاشرت

این روزا شما با فضایی که به‌وجود اومده چیکار می‌کنید؟ وقتی خانواده های شهدا رو می‌بینید، مثلا دختر شهید نبوی‌نیا رو، وقتی به آینده فکر می‌کنید، وقتی دو شقه شدن جامعه رو می‌بینید... شده که شما هم حس کنید گردش خون توی بدنتون متوقف شده؟ چطوری خودتونو نجات میدید؟ چطوری و با چه انگیزه ای به زندگی برمی‌گردید؟ 

مثل معاشرت‌های سابق از شعر و موسیقی‌های حال‌خوب‌کن هم استقبال می‌کنم :) 

 

پ.ن : یک ویدئوی کوتاه از رهبری +

  • •✿ آرورا ✿•
  • شنبه ۳ اسفند ۰۴

توصیه برای روزه داران :)

اگر از شرحه شرحه شدن لب‌ها در روزه داری رنج می‌برید، شما رو به استفاده از بالم لب هیدرودرم سبز توصیه میکنم، شب قبل خواب بزنید برای سحر که بیدار بشید دیگه اثری از خشکی یا زخم لب‌ها نیست 

 

 

بی شعر که نمیشه... : 

 

خون می چکد از دیده در این کنج صبوری 

این صبر که من می‌کنم افشردن جان است ... 

 

 

  • •✿ آرورا ✿•
  • شنبه ۳ اسفند ۰۴

من باشم و تردید بر آغاز دوراهی ... *

 

​​​​​+ جنون نوشتن این روزها دیوانه ام می‌کند، البته که همیشه همینطور بوده اما روزهایی که کمی فراغت پیدا می‌کنم و از بازی کردن‌ها و پاسخ‌گویی‌های مدام به دخترک آزاد (نه به معنای مخالف «دربند») می‌شوم، ذهنم بیشتر می‌پرد به سمت نوشتن و همیشه سرگردانم بین اینکه کجا بنویسم، در دفتر بنویسم که ترس خوانده شدنش از زمانی که کسی دزدکی خاطراتم را خواند، اذیتم می‌کند و از طرفی افزودن هر وسیله‌ای هرچند کوچک در دنیای مستاجر بودن ، انگار غمی بزرگ است. اینجا بنویسم یا در کانالی که مخاطب های محدودتر و نزدیک‌تری دارد، یا در کانالی که هیچ مخاطبی ندارد، خلاصه آنقدر به اینکه کجا بنویسم و تعلیق بین نیاز به خلوت و مخاطب داشتن فکر میکنم که نوشتن از سرم می‌پرد ... 

 

+ خوش آمدی ماه عزیز ... امیدوارم که عید فطر واقعا عید باشد برای همه‌مان 

 

+ از اینجا که ایستاده ام، انسان بودن را دوست ندارم، نه زن بودن را، و نه مرد بودن را ... و فعلا از زن بودن خسته‌تر و دل‌چرکین ترم، چون هیچوقت مرد نبوده ام ... حس می‌کنم در زن بودن بندهای زیادی هست که باید بازشان کنی تا بتوانی کمی اوج بگیری... و به گمانم ممکن است اشتباه کنم چون هیچوقت مرد نبوده ام ... اما زن بودن برای من زیادی «متغیر وابسته» است، وابسته به رضایت همسر، وابسته به مراقبت از بچه، وابسته به وظایف همیشگی ، برای هر تصمیم، برای گذران هر لحظه، چندین متغیر مستقل هست که «باید» لحاظ‌شان کنم، حتی در خصوصی‌ترین تصمیم‌ها و شرایط... 

 

+ دیروز در مسیر برگشت از سفر به ترس‌هایم فکر می‌کردم، به اینکه چقدر جلوی خودم را برای خواندن، نوشتن و حرف زدن گرفته ام، سعی کرده ام پایم را از خط پررنگی که همیشه دور خودم کشیده ام آن‌طرف نگذارم، و از این در محدوده بودن خوشحال بمانم، ولی تشویش اینکه نکند بیرون این خط خبرهای دیگری باشد اذیتم می‌کند، حامد عسکری در کتاب حانیه می‌گوید «چقدر نمی‌دانم، چقدر کم و کوتاهم» ... 

 

++ در سفر مشهد دو کتاب از حامد عسکری خریدم ، حانیه و خال سیاه عربی، چرا خریدم؟! نمیدانم، دلم میخواست خواندن کتاب هایش را هم تجربه کنم تا مطمئن شوم از من «فن» این آدم درنمی‌آید :)) وقتی جملاتش را میخوانم چیزی توی ذوقم می‌زند، چیزی شبیه مجری‌گری‌اش... انگار این آدم زیادی گل درشت است، من گل‌‌ریز پسندم :)) هی میخوانم و هی در دلم می‌گویم آقا رضای امیرخانی بلند شو لطفا، من بدون انتظار کتاب بعدی تو چه کنم :( بقیه را چه به نوشتن از زندگی در نیویورک و آمریکا و ... ، رضای امیرخانی هرچند دو سه ماه قبل که میخواستم من‌او را بخوانم دیدم از سن من گذشته و کنار گذاشتمش ، ولی من تا ابد تشنه‌ی قلم تو می‌مانم، تشنه‌ی قلم خالق ارمیای دوست داشننی ام ... وقتی داشتم در کتابفروشی کنار حرم می‌چرخیدم -همانجایی که همسر همیشه با تکیه بر حواس‌پرتی من از مسیرها، با حالتی برنده یکهو جلوی درش توقف می‌کند و می‌گوید همونجا که دوسش داری- رسیدم به قفسه‌ی کتابهای تو، بغض داشت گلویم را چنگ می‌زد ، تو حق نداری از این کمای لعنتی بیرون نیایی :( 

 

* تا بوده همین بوده، نگاهی به نگاهی

می افتد و می سوزد دل در تبِ آهی

من را به تو این نذر و دعاها نرساندند

ای کاش مهَیا بشود گاهِ گناهی 

دو بافه کُن و بر دو سرِ شانه بیاویز

من باشم و تردید بر آغازِ دوراهی...

 

 

  • •✿ آرورا ✿•
  • پنجشنبه ۱ اسفند ۰۴

هم‌کلاسی

مدرسه‌ای که هفت سال در آن درس خواندم، بهترین مدرسه شهر بود، و بچه‌هایش بهترین رتبه های کنکور و المپیاد و... بودند و  احتمالا ضریب هوشی نسبتا خوبی در مقایسه با دیگران داشتند، مجموع رشته‌های ریاضی و تجربی  در هر پایه شصت نفر بود که در پایه‌ی تحصیلی ما از این شصت نفر -تا جایی که من یادم هست- تقریبا چهار پنج نفر چادری و محجبه بودند، دو نفر از آن پنج نفر در دانشگاه کشف حجاب کردند، به قول یکی از بیانی ها،  واقعا کشف ها ! ماندیم سه نفر ... سال ۹۸ ، اکثر دوستان دبیرستان، و سال ۴۰۱ باقیمانده‌شان را به خاطر مسائل آن سال‌ها از دست دادیم. البته این فعل زیاد مناسب نیست، چون دوست اگر دوست باشد، آن هم دوستی که نان و نمکت را خورده باشد، اینطوری نمی‌گذارد برود، پس احتمالا نبوده اند که از دست بروند. نه اینکه بحثی کرده باشیم، یا به هم توهینی ... دیدن استوری‌ها در حمایت از نظام همان و حذف کردن دوطرفه همان ... خیلی غمگین شدم، از بعضی‌هایشان واقعا توقع نداشتم. بعد از اغتشاشات دی ماه، اینستاگرام را که مدت‌ها بود حذفش کرده بودم، به دلایلی دوباره نصب کردم ، دیدم یکی از هم‌کلاسی‌های دبیرستان درخواست دنبال کردن داده، این مدت هیچ اطلاعی از او نداشتم و وقتی عکس پروفایلش را دیدم خنده‌ام گرفت از اینکه الان چه وقت آمدن تو بود :)) با قصدی که من برای نصب اینستاگرام داشتم، مطمئن بودم رفتنش خیلی نزدیک است. خلاصه که بعد از اولین استوری پیام داد با حالت دعوا ، گفتم بهتر است اولین مکالمه‌مان بعد از سال‌ها بحث سیاسی نباشد ، بعد از رد و بدل شدن یکی دو جمله ، او هم رفت دنبال همان قبلی‌ها، میگفت کشته ها پنجاه هزار نفر بودند، این جمله اش آنقدر ناامیدم کرد که امیدی برای حرف زدن نداشتم، سخن را کوتاه کردم و گفتم زاویه دیدمان فرق دارد، و تمام ... راستی مگر این‌ها باهوش‌های شهر نبودند؟! این‌ها هم ایران اینترنشنال منبع اطلاعاتشان است؟! منصوره مصطفی زاده راست میگفت، ما فکر می‌کردیم مغزهایمان فرار کرده اند، گویا از این خبرها نبوده ... 

اما این‌بار اصلا غمگین نشدم، خوشحالم که هر روز دوستان جدیدی ، متناسب با آنچه که فکر می‌کنم پیدا می‌کنم، نه متناسب با محل و شرایط تحصیل و ...

 

+ ماه رمضان‌تون مبارک همسایه های محترم بیان ، التماس دعا 

 

++  این پست رو هم ببینید قشنگه :) (تلگرامه)

  • •✿ آرورا ✿•
  • پنجشنبه ۱ اسفند ۰۴
موضوعات