هوالمعشوق

سلامـ بهترینمــ

این روزها هم مثل همیشه نامه های پر مهرت به دستم می رسد. آن قدر لطف تو بی دریغ و مدام است که درست نمی توانم بفهمم هنوز دلگیری یا ...

حرف هایت این روزها بیشتر حال و هوای دلتنگی دارد. مرا بی اختیار می کشی به سمت خاطراتمان..خاطراتی که از حافظه روحم پاک کرده ای ... این روزها خیلی دلم میخواهد به یاد بیاورمشان. به من بگو اولین بار که تصویر تو در چشمهایم نشست چه حالی شدم... بگذار به یاد بیاروم  اولین باری که دستم را گرفتی چه حسی داشتم. دلم میخواهد بدانم اولین زمزمه ای که در گوشم خواندی از کدام صحیفه عشق بود که هنوز مستی اش از سرم ...

ای عشق ! من تو را به خاطر نمی اورم ولی بی گمان ... تو اولین تصویر مبهم چشمان کم سوی من بودی وقتی که در این دنیا رها شدم. شک ندارم که تو اولین صدایی بودی که شنیده ام. حتم دارم تو اولین گهواره ای بودی که در آن ارام گرفتم . بی گمان تو اولین گام های لرزان کودکی ام بودی . تو اولین حرف الفبایی بودی که اموختم ...

ای عشق ... بگذار یک بار، فقط یک بار به خاطر بیاورم من و تو ساکن کدام سرزمین بودیم... من دلتنگم . اگر دلگیر نیستی از من ... بگذار به خانه برگردم ...

امضا : بی حکومت ترین خلیفه دنیا...


پ . ن : کاش دستان بشر اختراعی داشت که تعداد بازدید هایت از صفحات دلم را به من نشان میداد ...

  • •✿ آرورا ✿•
  • پنجشنبه ۶ اسفند ۹۴

نقاب

"من" عزیزم ، ببخشید که دوباره حرف هایت را حذف کردم. اینجا مثل دفتر یادداشتم پاره کردن نمیخواهد. اینجا همه چیز با یک کلیک حذف می شود...

خودت نباش

خودت را دوست ندارم...

برایم نقاب بزن

تمام عمر...

من با نقاب زدن الفتی دیرینه دارم...

  • •✿ آرورا ✿•
  • جمعه ۳۰ بهمن ۹۴

صداقت

وارد میدان انقلاب می شوم. آن قدر از دیدن اطراف بیزارم که تماشای تعقیب و گریز کفش هایم را ترجیح میدهم. با همان غصه همیشگی سرم را بالا می اورم و نگاهی به گوشه میدان می اندازم. مثل همیشه خانمی با ظاهری ساده و مرتب با سبد کوچکی جوراب، در ضلع شمال غرب میدان نشسته است. به راحتی می توانی بفهمی که چقدر آن گوشه نشستن برایش سخت است. همیشه ساکت است و به نقطه ای خیره می شود. از انجا که رد شوی هر قدم یک دست به سمتت دراز می شود تا آگهی های مربوط و نامربوط را قالبت کنند. صدای هر و کر بعضی هایشان را در جواب مرسی گفتنم می شنوم. مسیری که تا مترو مانده پر از دست فروش های دوره گرد است. تنها نقطه جذاب مسیر بستنی های رنگارنگ مغازه روبروی ایستگاه مترو است. مثل همیشه آن قدر غرق فکرم که متوجه عبور از پله ها و راهروها و آمدن قطار و سوار شدنم نمی شوم. طبق عادت قطار را درست سوار شده ام. دخترکی با لباس های کهنه و نامرتب با دسته ای فال حافظ از شلوغی جمعیت می گذرد و کنارم می ایستد.

     - خاله فال نمیخوای؟

     - نه عزیزم ممنون

توی چشم هایم نگاه می کند، می خندد و می گوید :

     - ازت خوشم اومده دوس دارم همینجوری بهت یه فال بدم. چشاتو ببند و بردار.

فکر م می رود سمت دست های غیبی و تقدیر و جو زدگی از اینکه حتما حرف مهمی توی این فال هست. چشم هایم را می بندم و برمیدارم

فال را نخوانده کیفم را باز می کنم و یک هزار تومانی به دخترک می دهم. با اخم به من زل می زند و می گوید:

    - دو تومن میشه

    - خودت گفتی ازم خوشت اومده و همینجوری بردارم

    - اصن نمیخواد بدی بابا، هزار تومن که واسه من سود نداره

با نا امیدی از پیدا کردن صداقت - حتی در چشم های دخترک فال فروش - اسکناس دو هزار تومانی را سمتش می گیرم و فال را آرام توی کیفم می گذارم

  • •✿ آرورا ✿•
  • جمعه ۳۰ بهمن ۹۴

دخترکم

دخترکم...

سال هاست که در آغوش این دنیای پر زرق و برق آرمیده ایم و غافلیم از اینکه این شب به زودی به صبح می رسد و این خواب به انتها...

دخترکم ... کافیست چشمانت را باز کنی تا تمام شود این همه کابوس و رویای مدام... این شب برای خوابیدن نیست... بیدار شو!

  • •✿ آرورا ✿•
  • يكشنبه ۲۷ دی ۹۴

بغض

نمیدانم چرا هروقت به خودمان فکر میکنم گریه ام میگیرد

من جان

کجای زندگی ام به بغض گره خورده که همیشه با یک تلنگر چشمانم پر از اشک می شود....

  • •✿ آرورا ✿•
  • چهارشنبه ۱۸ آذر ۹۴

سلام

من عزیزم

با توجه به اینکه هرچه خاطره نوشتم پاره کردی و از مرور گذشته فرار کردی، میخواهم این بار اینجا بنویسم تا نتوانی پاره اش کنی. من جان از تو خواهش میکنم که اینجا را هم مثل همه وبلاگ های دیگری که ساختیم متروکه نگذار و فرار نکن. من جان باور کن گذشته چیز ترسناکی نیست. بیا برای یک بار هم که شده خودمان را با هم مرور کنیم....

  • •✿ آرورا ✿•
  • چهارشنبه ۱۸ آذر ۹۴
موضوعات