یه روز خوب

چه روز خوبی بود این 16 فروردین 96... دوستای خوب، ارائه بدون استرس، خانواده خوب، استادِ دفاع کننده از دانشجو!!، داورای با شخصیت (هرچند داور داخلی خیلی سوال کرد اما اون وقتی که استادم بهش تیکه انداخت که "دکتر عید بیکار بودیا " حسابی دلم خنک شد :)) ) ... خدایا شکرت به خاطر روزی که انقد خندیدم که عضلات صورتم درد گرفته بود :)


* تقریبا نود درصد لذت دفاع توی گل هاییه که برات میارن و خانواده و دوستای خوبی که برق شادی رو از شادی خودت تو چشاشون می بینی، و نه درصدش توی این که استادت پشتتو خالی نکنه و یک درصد برای نمره کامل گرفتن ...


** چه خوبه اون لحظه ای که مسئول آموزش صدات میکنه توی سالن دفاع و میگه خانوم ... شما فارغ التحصیل کارشناسی ارشد شدید و از داورا نمره صد گرفتید. انگار تمام خستگی پایان نامه اون لحظه از تنم پر کشید


*** سال نوِ همه دوستانم با تاخیر مبارک

  • •✿ آرورا ✿•
  • پنجشنبه ۱۷ فروردين ۹۶

منِ این روزها ...

منِ سردرگم، گاهی خیلی آشفته گاهی خیلی خوشحال، منِ پس فردا مدافع، منِ قلم‌یخ زده، منِ پست‌ها را پیش‌نویس‌کننده، من ـی که دوباره غریب شده ام ... شاید هم غریب ـتر

منِ چــهارده فــروردین هــزار و سیصـد و نــود و شش، کمتر از 48 ساعت مانده تا دفاع کارشناسی ارشد ...


* و البته من ـی با 36 ستاره روشن این بالا که ذوق خواندنشان را دارم اما دست و دلم به هیچ کاری نمی رود ... حتی ساختن اسلایدهای دفاعم...

نه اینکه نا امید یا خسته یا پر استرس باشم ... نه ... فقط نمی فهمم کجا ایستاده ام ....



  • •✿ آرورا ✿•
  • دوشنبه ۱۴ فروردين ۹۶

حیف شد که نیستی

اسمش رو در کنار ماهی سیاه کوچولو زیاد شنیده بودم. تا اینکه دایی جان یه خصیصه رو مثال زد و گفت مثل ماهی سیاه کوچولو ... این مثال کنجکاویمو بیشتر کرد و بالاخره خوندمش. ماهی سیاه کوچولو میتونست نماد کسی باشه که نمیخواد خودش رو با مرزها محدود کنه، فکرش فراتر از حصار دورشه... دیروز توی طاقچه دنبال یه کتاب خوب برای خوندن میگشتم که چشمم خورد به اسم "صمد بهرنگی" و کتاب تلخون. با اینکه علاقه چندانی به داستان خوندن ندارم، برای اینکه بیشتر با کارای بهرنگی آشنا بشم شروع کردم به خوندن. تلخون هم تقریبا نمادها و آرمان هایی شبیه ماهی سیاه کوچولو داشت. همون تلاش برای کنده شدن از محیط و اعتلا ...دختری که شش خواهر داره و شبیه هیچ کدومشون نیست. متفاوته و مبارزه میکنه برای رسیدن به چیزی که در نظرش آرمانیه. نثر تا حدودی متفاوت کتاب باعث شد مشتاق بشم نویسنده رو بیشتر بشناسم. و چه شناختن غم انگیزی بود... از دیروز همش به این فکر میکنم که اگه بود سال بعد تولد هشتاد سالگیشو جشن میگرفت... 


صمد بهرنگی متولد سال 1317، در سال 1346 و در 29 سالگی در آب های ارس غرق میشه. درباره غرق شدنش حرف و حدیث زیاد بوده ظاهرا... نمیدونم چرا دونستن نحوه مرگش انقد منو غمگین کرده... 

  • •✿ آرورا ✿•
  • جمعه ۲۷ اسفند ۹۵

ماجرای نیمروز

بالاخره اکران نوروزی ماجرای نیمروز شروع شد و بسیااااار خوشحالم که بعد از تحویل پایان نامه به استاد و داورا، این فیلم رو در اولین روز اکرانش دیدم. چه محشری بود این فیلم ... پیشنهاد میکنم اگه میخواید فیلم رو اگاهانه ببینید این کلید واژه ها رو سرچ کنید : کشمیری، کلاهی، عباس زری باف، سازمان مجاهدین، خرداد 1360، عملیات قطع الراس، عملیات مهندسی


  • •✿ آرورا ✿•
  • چهارشنبه ۲۵ اسفند ۹۵

تو چرا خوشحالی؟؟

خواننده محترم میفرماید : "هم دورو و دورنگِ هم خیلی زرنگِ هم دلش چه سنگِ هم با من بجنگِ بجنگِ بجنگِ هم نامهربونِ هم آفتِ جونه هم با دیگرونِ"

خب تو چرا خوشحالیییییی؟ چرا داری با ضرب میخونیییییی؟ با این اوصاف که باید بری از غصه بمیری :| وا :| احتمالا ملت هم تو عروسی باهاش میرقصن. آره؟؟

  • •✿ آرورا ✿•
  • سه شنبه ۲۴ اسفند ۹۵

ماه جانم

بهار دارد از راه می رسد، نمیدانم لحظه تحویل سال، توی ذهن آدم ها چه میگذرد، اما تو خوب میدانی که من، وقتی سال قبلم را تحویل می دهم، با افتخار سرم را بالا می گیرم و می گویم: یک سال دیگر عشق تو را کنج دلم نگه داشتم ماه پاره ی من ...



*محبوبم؛
اگر روزی از تو درباره ی من پرسیدند
زیاد فکر نکن !
مغرور، به ایشان بگو:
دوستم دارد
بسیار دوستم دارد ...


#نزار_قبانی


** باز هم زائرت نیستم، از دور سلام .... السلام علیک یا سلطان

  • •✿ آرورا ✿•
  • دوشنبه ۲۳ اسفند ۹۵

راستی ...

راستی گفته بودمت ، هر زمان که شعله نگاه تو، از پسِ سیاهی نبودنت زبانه می کشد، کوه و جنگل و گل و درخت، با قصیده های عاشقی به لب، سر بر آستان چشم های تو ،سجود می کنند...




  • •✿ آرورا ✿•
  • پنجشنبه ۱۹ اسفند ۹۵

راستی...

راستی گفته بودمت ، هیچ کس برای من، "تو" نمی شود؟ 

  • •✿ آرورا ✿•
  • چهارشنبه ۱۸ اسفند ۹۵

تو را اینطور صدا میزنم ...

چقدر اینطور صدا زدنت را دوست دارم ...  یا الهی و سیدی و مولای و مالک رقی... یا من بیده ناصیتی، یا علیما بضری و مسکنتی، یا خبیرا بفقری و فاقتی..*. تو تنها کسی هستی که هرچه بیشتر جلویت به فقر و بیچارگی ام اعتراف میکنم، آرام ترم ... آرام ترم که اعتراف کنم همه وجودم تحت فرمان و اختیار توست ... آرام ترم که اعتراف کنم من در مقابل تو به خاک افتاده ای بیش نیستم ... به خاک افتاده ای که آنقدر به درگاهت زاری می کند تا دست نوازشت را روی سرش بکشی و سرش را بر زانوی مهر بیکرانت بگذاری ...


*اى خداى من اى سرور من،اى مولاى من و اختیار دارم،اى کسى که مهارم به دست اوست،اى آگاه از پریشانى و ناتوانى ام، اى داناى تهیدستى و نادارى ام.... (کمیل)

  • •✿ آرورا ✿•
  • چهارشنبه ۱۸ اسفند ۹۵

حرف هایی که شما گفتید ...

خیلی حرف گوشه دلم مونده بود، ولی الان دیدم دو تا از وبلاگایی که دنبال میکنم حرفای دل من رو به شکل زیباتری از من گفته بودن، پس دیگه نمی نویسم... فقط اون دو تا پست رو بعلاوه یه پست قدیمی از وبلاگ لافکادیو معرفی میکنم ...

 

درخت مهربانی را بکار - منِ تو

به خاطر لبخند جاسمین - لافکادیو (پست قدیمیه ولی متناسب بود با پست بالا)

بخند - TEDEXT

 

یادمون باشه برای مهربونی کردن، منتظر اقدام دولت و نظام و حکومت نباشیم، مهربونی کردن خیلی ساده تر ازاین حرفاست... و شاید خدا منتظر باشه ما یه اپسیلون مهربونی خرج کنیم تا کرور کرور مهربونی رو سرمون بباره ... یادمون باشه اگه الان درد و رنج های دوستان و اطرافیان خودمون رو نادیده می گیریم (که در یک اعتراف تلخ باید بگم خیلی هامون به این نادیده گرفتن عادت کردیم) باید مطمئن باشیم که وقتی به مقام و منصبی هم برسیم مردم رو نادیده خواهیم گرفت ...

 

+ یه فایل صوتی کوتاه به مناسبت سالگرد شهادت حاج همت بزرگوار ...

 

 

  • •✿ آرورا ✿•
  • سه شنبه ۱۷ اسفند ۹۵
موضوعات