Minority Report

"گزارش اقلیت" فیلمیه که در اون سعی شده تصوری از آینده به نمایش گذاشته بشه. آینده ای که ماشینها میتونن افکار رو به صورت تصویر نشون بدن، و سیستمی طراحی شده که با استفاده از این سیستم و سه پیشگو، همه قتل ها پیش بینی میشن و قاتل ها قبل از ارتکاب قتل دستگیر و زندانی میشن... این فیلم همون حکایت های همیشگی جبر و اختیار رو برای من تداعی کرد. جالبه که بازیگر اصلی فیلم،مثل تام کروز، که در فیلم نقش جان اندرتون رو بازی میکنه، بارها این جمله رو تکرار میکنه که "هنوز میتونی انتخاب کنی" ... ژانر فیلم هم اکشن و علمی تخیلیه :)



از اینجا به بعد رو اگه میخواید فیلم رو ببینید، نخونید.

توی این فیلم، یه سیستم جنایت های زمانی وجود داره. این شکلی که سه تا پیشگو، توی یه اتاقی نگهداری میشن، اونا آینده رو می بینن، (البته با توجه به صحنه آخر فیلم، احتمالا میتونن آینده رو برای دایره مکانی خاصی ببینن)، سیگنال های مغری اونا برای افراد اون سیستم به تصویر کشیده میشه و اونا میرن و قاتل رو قبل از ارتکاب جرم می گیرن و زندانی میکنن. و توی فیلم این سوال مطرح میشه که آیا واقعا اون فرد اگر رها میشد اون قتل رو حتما انجام میداد؟ ممکن نبود که تصمیم دیگه ای و انتخاب دیگه ای داشته باشه. کما اینکه دو شخصیت فیلم در همین موقعیت قرار داده میشن و هر دو انتخاب دیگه ای دارن.

مسیری که یک پیشگو، پیش بینی میکنه و "جان" خودش همون مسیر رو میسازه تا میرسه به اون لحظه ی پیش بینی شده، خیلی جالبه ... یاد این موضوع افتادم که ما یه چیزی رو انقد به خودمون تلقین می کنیم که نهایتا همون صحنه ی ساخته شده در ذهنمون رو خلق می کنیم، حالا یا خوب یا بد ... این تضاد در فکر آدم به وجود میاد که اول اون لحظه وجود داشت و من بهش رسیدم یا من اون لحظه رو، خودم ساختم ...

  • •✿ آرورا ✿•
  • سه شنبه ۱۰ اسفند ۹۵

خدایا دقیقا داری با زندگی من چیکارمیکنی

واقعا به وضعیتی رسیدم که باید بگم خدایا دقیقا داری با زندگی من چیکار میکنی بگو منم در جریان باشم :))

بعد از اون همه فشاری که استاد اورد که باید قبل از عید دفاع کنی و مجبورم کرد کنکور دکترا رو بیخیال شم، دقیقا دو روز بعد از آزمون دکترا، دفاعم رو انداخت بعد از عید ... حس میکنم یه اتفاقایی داره میفته که من نمیتونم آنالیزشون کنم. به هرحال خدایا دمت گرم ... ما که راضی ایم ...

  • •✿ آرورا ✿•
  • يكشنبه ۸ اسفند ۹۵

گنجشکک اشی مشی





دریافت

دانلود حلال است :)
  • •✿ آرورا ✿•
  • شنبه ۷ اسفند ۹۵

خدا بزرگه ....


  • •✿ آرورا ✿•
  • جمعه ۶ اسفند ۹۵

نازم به این خدا که گنهکار می خرد ...

 من پیمان بستم و پیمانه شکستم، قبول، ولی تو... تو که انیسِ بی مونسی های من بودی، تو که رفیقِ بی رفیقی هایم بودی، تو که از مادر مهربان تر بودی برای من، حق بده که باور نکنم مرا در آتش خشمت می سوزانی ... بارها و بارها این فیلم * را دیده ام، هی با خودم می گویم این مخلوق توست با این همه مهربانی... وقتی بنده تو می تواند با دشمنش مهربانی کند، تو که ارحم الراحمینی چطور می شود که دشمنت نه، بنده ات را ...

می گویند باید در خوف و رجا بود، در خوف عذاب و در رجای رحمت، راستش را بگویم هرچه سعی میکنم این آیات عذابت مرا نمی ترساند، فقط یک جمله است که روزگارم را سیاه می کند، "فَهَبْنى یا اِلهى وَ سَیِّدِى وَ مَوْلاىَ وَ رَبّى صَبَرْتُ عَلى عَذابِکَ فَکَیْفَ اَصْبِرُ عَلى فِراقِکَ" **.... چه کنم اگر آن روز در گوشم زمزمه کنی : الیوم ننساکم کما نسیتم لقاء یومکم هذا ***....



پاورقی:

* دفاع شهید بیضایی، شهید بزرگوار مدافع حرم، از اسیر داعشی

** اى خدا و آقا و مولا و پروردگارم،بر فرض که بر عذابت شکیبائى ورزم،ولى بر فراقت چگونه صبر کنم (دعای کمیل)

*** همان‏گونه که دیدار امروزتان را فراموش کردید امروز شما را فراموش خواهیم کرد(سوره جاثیه - آیه 34)


پی نوشت:

اَفَتُراکَ سُبْحانَکَ یا اِلهى وَ بِحَمْدِکَ تَسْمَعُ فیها صَوْتَ عَبْدٍ مُسْلِمٍ سُجِنَ فیها بِمُخالَفَتِهِ وَ ذاقَ طَعْمَ عَذابِها بِمَعْصِیَتِهِ وَ حُبِسَ بَیْنَ اَطْباقِها بِجُرْمِهِ وَ جَریرَتِهِ وَ هُوَ یَضِجُّ اِلَیْکَ ضَجیجَ مُؤَمِّلٍ لِرَحْمَتِکَ وَ یُنادیکَ بِلِسانِ اَهْلِ تَوْحیدِکَ وَ یَتَوَسَّلُ اِلَیْکَ بِرُبُوبِیَّتِکَ ....


آیا این چنین است،اى خداى منزّه،و ستوده که در دوزخ بشنوى صداى بنده مسلمانى که براى مخالفتش با دستورات تو زندانى شده و مزه عذابش را به خاطر نافرمانى چشیده و میان درکات دوزخ به علّت جرم و جنایتش محبوس شده،و حال آنکه در درگاهت سخت ناله مىزند،همچون ناله آنکه آرزومند رحمت توست (دعای کمیل )



  • •✿ آرورا ✿•
  • پنجشنبه ۵ اسفند ۹۵

تو همیشه هستی

می پرسد خواهر کوچیکه الان چه رنگی هستی؟ میگویم خاکستری..می گوید این موزیک را گوش کن، چشم هایت را ببندبرو توی یک جنگل، ساعت هفت صبح، با تلالو خورشید از بین درخت ها ، و یک چشمه زلال، چشمانم را می بندم، توی جنگل راه می روم، نور کم رمق خورشید جنگل را روشن کرده، من می دوم و فریاد میزنم، فریادهایی نامفهوم، تو هم آنجایی، دستت را می گیرم و میگویم بدو باید برویم سمت قله ی آن کوهی که پشت این درخت هاست ... پاهایم را توی آب چشمه می گذارم، نوازش جریان آب را روی پاهایم حس میکنم، آهویی را آن جا می بینم، دنبالش می دوم، فرار می کند، روی زمین دراز می کشم، به آسمان خیره می شوم که از لابلای درخت ها پیداست... به خودم که می آیم می بینم صورتم خیس شده از اشک...




می پرسد حالا چه رنگی هستی؟ میگویم بی رنگ ...
می گوید با یک قایق تنها برو توی اقیانوس پارو بزن، با این اهنگ...



دریای آبیِ آبی، با یک خورشید قشنگ، و ابرهای سفید بالای سرت، تماشا کن و پارو بزن و بعد برس به هرچه که دوست داری...
پارو میزنم وسط اقیانوس، دور و برم تا چشم می بیند آبیِ دریاست، کمی که جلوتر می روم یک جزیره پیدایش می شود، قایقم را در ساحلش می گذارم و می روم توی جزیره، قدم میزنم، می دوم، می رقصم، می چرخم، می چرخم ، می چرخم، پرواز میکنم، می روم توی ابرها... محو می شوم از روی زمین...
می پرسد حالا چه رنگی هستی؟ می گویم سفید ....


دانلود  + +

  • •✿ آرورا ✿•
  • دوشنبه ۲ اسفند ۹۵

خود نویس !

یه روزی اگه خواستید پایان نامه بنویسید این اهنگ رو گوش کنید همزمان، خودش می نویسه اصن!

 

  • •✿ آرورا ✿•
  • دوشنبه ۲ اسفند ۹۵

دو دستگی ...

بهش میگم از یه شرکت مهندسی مشاور زنگ زدن چند تا سوال پرسیدن و گفتن که هرچند ما نیروی با سابقه کار میخوایم ولی با توجه به رزومه تون، بعد از بررسی های بیشتر و کامل شدن رزومه ها شاید با شما تماس بگیریم برای مصاحبه حضوری. میگه فقط اینجا رو اگه رفتی مصاحبه لااقل چادر معمولی سرت کن، میگم مگه چادرم غیر معمولیه؟ میگه آره دیگه از این چادرای مامانا سرت کن، نه چادر عربی. چادر عربی دیگه اصل جنسه. الان تو شرکتای بزرگ تهران خانوما دیگه حجاب ندارن، کارفرما خیلی نمی پسنده توی شرکتش دو دستگی ایجاد بشه، راحت بهت بگم : ممکنه به خاطر چادری بودنت ردت کنه ...


آهی از عمق جان میکشم ...نه به خاطر اینکه از این حرفش میترسم یا نگران میشم، چون سال هاست که با محدودیت هایی که جامعه به خاطر چادرم برای من ساخته دارم مبارزه میکنم ، بلکه به خاطر اینکه قرار نبود اینجوری بشه وضعمون ...



*شاید چادر شرط لازم برای حجاب کامل نباشه، اما علاقه منه، دوست عزیزی که نعره آزادی بیان سر میدی و خودت بقیه رو به خاطرعقایدشون متهم میکنی، فرض کن چادرِ از نظر تو اشتباهِ من، آزادی بیان منه ، لااقل تو هم به من احترام بذار، من نه مشنگم، نه پشت کوهی، نه عقب مونده، نه متحجر، هرچند که این لیبل هایی که از شما به ما میچسبه افتخار ماست و ذره ای اهمیت نداره واسه ما، ولی فقط کمی ژست های روشنفکری که می گیری رو رعایت کن ...

  • •✿ آرورا ✿•
  • يكشنبه ۱ اسفند ۹۵

دوستِ خوب ...

همه آدما یه وقتایی کم میارن، یه وقتایی دلشون میخواد الکی قهر کنن، الکی دعوا کنن، بقیه رو چپ چپ نگا کنن، حرف نزنن، بد قلقی کنن،... هر کسی اینجور مواقع دلش میخواد یه مدلی باهاش برخورد بشه، یکی دلش میخواد بیان ازش بپرسن چی شده تا کلی حرف بزنه و دلش سبک بشه ، یکی دلش میخواد باهاش حرف بزنن از در و دیوار تا آروم شه، یکی دلش میخواد باهاش بری بیرون قدم بزنی سرحال بشه، دوستِ خوب واسه همین روزاست... دوست خوب، دوستِ این روزای منه که همه بدقلقی های منو تحمل میکنه، میخنده، سکوت میکنه، بهم تیکه نمیندازه، شاید ته دلش ازم ناراحت میشه ولی به روم نمیاره ... دوستِ خوب، بزرگترین ثروتِ این روزای منه ...



*پیشنهاد : عادتای دوستاتون رو بشناسید، بعضی وقتا گیر دادن به کسی برای حرف کشیدن ازش، پیله کردن بهش برای همدردی کردن، و  دلسوزی های بدون شناخت، فقط میره رو مخش...  بعضی وقتا فقط همین یه مورد دوستتون رو ازتون فراری میکنه ... اگه میخواید کمک حال کسی باشید، طبق نیاز اون طرف باهاش رفتار کنید نه طبق اخلاق و عادت خودتون...


  • •✿ آرورا ✿•
  • پنجشنبه ۲۸ بهمن ۹۵

Break

* کهف الشهدا را تا این حد هیجان انگیز ندیده بودم. کاملا سفیدپوش و با جاده ای پر از برف هایی که هیچ جای پایی رویشان نبود. به قدری هیجان زده شده بودم که دلم میخواست زمان همانجا متوقف شود ... کهف الشهدایی پر از سکوت و پر از مه ...


** تئاتر غبار را در تالار وحدت دیدیم ... نمایش آیینی و روایتی متفاوت از ماجرای "کوچه و در "... بعد از اجرا اگر اشتباه نکنم کارگردان تئاتر پدر و مادر شهید علی تبار -یکی از شهدای پلاسکو- را روی سن دعوت کرد و از آنان قدردانی کردند. دمشان گرم و دلشان آباد... یک نکته ای هم اینجا برایم جالب بود. از کی تا حالا ما ایرانی ها برای شادی روح کسی دست میزنیم ؟!


*** تا بحال با راننده تاکسی های خانم هم صحبت نشده بودم. آن هم از نوع "نق نزننده"شان. راجع به خلاقیت هایش در بازاریابی و واسطه گری در مسائل حمل و نقل و کانال تلگرامی که برای رونق دادن به کارش زده بود و ... حرف زد. چقدر خوشحال و راضی بود... این همه اختلاف بین آدمهایی که حتی خطی که در آن رانندگی می کنند هم یکی ست، برایم عجیب بود. یک جمله ای هم گفت که به سختی خودم را کنترل کردم که نخندم یا عکس العمل خاصی نشان ندهم از این تعبیرش. میگفت "من با همه مدل آدمی کار میکنم، با همه اقشار، مخصوصا خانوم ها، حالا چه خانوم های خوشتیپ، چه خانوم های مذهبی " !!


****امروز یتیم خانه ایران در دانشگاه اکران شد ... بعد از تئاتر سنگین دیشب، واقعا گنجایش این حجم از تاثر را نداشتم. چقدر سخت بودن دیدن این لحظه ها...برای روشن شدن بخش خاصی از حافظه تاریخی و وجدان، دیدنش لازم است. لااقل من که تابحال از این زاویه به موقعیت کنونی وطنم نگاه نکرده بودم.


***** برنامه ریزی ام به عنوان یک شخص در آستانه دفاع واقعا تکان دهنده است!!!! دیروز صبح کهف الشهدا، عصر تئاتر، امروز هم که یتیم خانه ایران... فاعتبروا یا اولی الابصار...


بعدا نوشت : دیروز بعد از چند سال به یاد عشق دوران نوجوانی ، دربی را نصفه و نیمه دیدم :) مرسی از استقلال که این بار را برد تا "بعد از چند سال"م شیرین باشد ...

  • •✿ آرورا ✿•
  • دوشنبه ۲۵ بهمن ۹۵
کانال تلگرام : https://t.me/Parishaanii
لینک برای بلاگفا : goo.gl/WmjS2m
موضوعات