اندوه

نه گنجشکی به من دلبستگی دارد نه شاهینی

در این حد آسمان بودن ندارد جای تحسینی

قفس یک حجم محدود است با تنهایی محدود

غمم را جار زد تا ناکجا بادِ خبرچینی

به‌جای ماه، مشتی پولک تزیینی‌ام دادند

که دلخوش می‌شود با سکه‌ای ناچیز، مسکینی

به‌جا می‌ماند از آیینه، گاهی شیشه‌ای خش‌دار

برای آفتابی ماندن من نیست تضمینی

زمینی‌ها به اندوهی که دارم ابر می‌گویند

به‌زودی می‌نشیند بر درختان برف سنگینی...

 

  • •✿ آرورا ✿•
  • شنبه ۲۶ بهمن ۰۴

ما بی تو خسته ایم تو بی ما چگونه ای ...

 دیروز مهمان داشتم، از آن‌هایی که از یک هفته قبل استرسش را داری که غذایت به مذاقشان خوش می‌آید یا نه، از آن‌هایی که خیلی باید مراقب باشی همه چیز به قاعده باشد، به چه کنم افتاده بودم که چطوری هم غذا را به موقع آماده کنم هم به راهپیمایی برسم، خلاصه که عطای خیلی چیزها به لقایش بخشیدم و غذاهای در حال قُل قُل روی گاز را رها کردم و رفتم تا بغض‌های این مدت را فریاد بزنم ... تا لابلای جمعیتی که رنج کشیده اند اما حق‌پرستند و آرمان‌هایشان را به نان نمی‌فروشند خودم را مخفی کنم و حس کنم دنیا امن‌تر از همیشه است. به مسیر راهپیمایی که رسیدیم هر کدام از قدم‌هایم را نذر یکی از مدافعان امنیت می‌کردم، آن‌که سوزاندندش، آن‌که تکه تکه اش کردند، آن‌که سرش را بریدند... دلم میخواست بیشتر فریاد بزنم و کمتر احساساتی شوم، اما اشک مگر امانم می‌داد... از پیر و جوان و کودک ، همه آمده بودند ، زنانی که با دست‌های پر از چین و چروک و قدم خمیده عکس رهبر را دستشان گرفته بودند و به سختی راه می‌رفتند، مردی که با یک پا و با عصا به سختی راه می‌رفت و کاغذی دستش گرفته بود که روی آن نوشته بود : «مردم سنگ تمام می‌گذارند اما مسئولان....» ، زنانی که محجبه نبودند و صدا و سیما معمولا روزهای راهپیمایی بیشتر روی آن‌ها زوم می‌کند :) ... همه رفتیم و مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل را این بار از سلول به سلول تنمان با خشم فریاد زدیم...  اما آقای امام زمان... آقای صاحب الزمان... آقای ولیعصر ... ما خیلی خسته ایم . از این دنیا و سیاست‌مدارهایش، از تماشا کردن رنج کودکان غزه، از تماشا کردن ماجراهای ویتنام، بوسنی ، افغانستان، سوریه، ... و اپستین ... ما می‌آییم و فریاد می‌زنیم تا شما نگاهمان کنی و ببینی هستند کسانی که برایت جان می‌دهند، تا بدانی هستند کسانی که شاید بعضی‌هایشان مثل من آدم حسابی نیستند، اما اگر شما امر کنید، حاضرند خودشان و خانواده شان را فدای حق کنند، فدای تمام شدن شر، فدای زمین‌گیر شدن شیطان... آقای امام زمان ، قبل‌ترها که رائفی‌پور از دیزنی و جبهه بندی شیطان و ... حرف می‌زد من ته دلم فکر می‌کردم برای مخاطب بیشتر چقدر زیادی شلوغش می‌کند، اما ظاهرا اوضاع خیلی پیچیده‌تر از زندگی‌های ساده ما بوده، دنیای بعضی بچه‌ها خیلی دردناک‌تر از خاله بازی بچگی ما گذشته ... آه ... 

 

  • •✿ آرورا ✿•
  • پنجشنبه ۲۴ بهمن ۰۴

نظم نوین اجتماعی در گونه‌های شبیه به مادر

خانومه مامان هم کلاسی دخترکه، هیچ عضوی از صورتش به حالت اولیه نیست، عمل بینی، فیلر لب، گونه، مژه ، دندون و ... بعد نمی‌دونم چی پیش خودش فکر کرده که از من می‌پرسه پسرم به من رفته؟:)) به این سوی چراغ چند ثانیه فقط ذهنم دچار شوک شد از این سوال، بعد چندین ثانیه تلاش بی وقفه کرد بفهمه لیفت ابرو کرده یا نه، تا بالاخره بهش گفتم حالت پلکاش با شما فرق داره انگار چشماش به شما نرفته :)))

  • •✿ آرورا ✿•
  • يكشنبه ۲۰ بهمن ۰۴

چقدر غصه میخورم که هستی و ندارمت ...

 

نه مثل کوه محکمم نه مثل رود جارى ام

نه لایقم به دشمنى نه آن که دوست دارى ام

 

تو آن نگاه خیره اى در انتظار آمدن

من آن دو پلک خسته که به هم نمى گذارى ام

 

تو خسته اى و خسته تر منم که هرز مى روم

تو از همه فرارى و من از خودم فرارى ام

 

زمانه در پى تو بود و لو ندادمت ولى

مرا به بند مى کشد به جرم راز دارى ام

 

شناختند مردمان من و تو را به این نشان

تو را به صبر کردنت مرا به بى قرارى ام

 

چقدر غصه مى خورم که هستى و ندارمت

مدام طعنه میزند به بودنم ، ندارى ام...

  • •✿ آرورا ✿•
  • يكشنبه ۲۰ بهمن ۰۴

معجون زندگی

  - زندگی معجون عجیبی‌ست ... و آدمیزاد معجونی عجیب‌تر از زندگی .. 

 

 

+ از طرف خیریه معرفی شده تا قرار بگذاریم و صحبت کنیم، همسر شهید است، مدام چادرش را روی کفشش می‌اندازد که نبینیم کفشش آنقدر پاره است که پایش دیده می‌شود، طوری صحبت می‌کند که انگار او به ما مدیون است نه ما به او و خانواده اش ...  خانواده‌شان یک شهید داده و یک نفر با جراحات جدی و آسیب‌های شدید، نوع شهادت شهیدشان که برای شکستن و خرد شدن  یک نفر کافیست، اما فشارهای مالی ... خیریه آنقدر ذخیره مالی ندارد که مشکلش را حل کنیم ، می‌رویم سر خاک شهید ، با شهید درددل می‌کنیم و می‌گوییم «ما که در این حد از دستمون برنمیاد خودتون کمک کنید»، متنی می‌نویسیم و این‌طرف و آن‌طرف می‌فرستم، با ناامیدی، فقط دعا می‌کنم هزینه آزمایشی که فردا باید بروند جور شود و شرمنده همسر شهید نشویم، در عرض دو روز مبلغی چندین برابر چیزی که منتظرش بودیم جمع می‌شود، مبالغ بالا از طرف آدم هایی که اکثرا فقط در دنیای مجازی میشناسندم... باورمان نمی‌شود، با هر واریز اشک‌هایم سرازیر می‌شود، شهید زنده است، زنده تر از ما ... 

 

 

 

++ من قصه‌ی فراق تو را خاک کرده‌ام

حاصل چه شد؟ جوانه زدی، بیشتر شدی...

 

 

+++ هرکسی وقتی به خودش فکر می‌کند ، قسمتی از وجودش هست که بیشتر دوستش دارد، وقتی خودش را مرور می‌کند ، به آن تکه از دنیای وجودش که می‌رسد، ناخودآگاه لبخندی کنج لبش می‌نشیند یا اشکی از گوشه چشمش سر می‌خورد،  من همینقدر می‌دانم که تو مشهورترین تکه‌ی وجود منی ... 

 

 

پ.ن : من متوجه نشدم که کامنتای پست بسته ست، عدرخواهی میکنم از دوستانی که میخواستن کامنت بذارن ولی نتونستن

 

  • •✿ آرورا ✿•
  • شنبه ۱۹ بهمن ۰۴

بال تنها غم غربت به پرستوها داد ...

سرم را روی دومین بالشی که مامان برایم گرفته گذاشته ام، من با بالش های بلند خوابم نمی‌برد و مامان بالش‌های کوتاه‌تر سفارش می‌دهد ولی هر بار به دلیلی، همان که میخواسته نبوده و دوباره سفارش یک بالش جدید داده، حالا اما بالش سوم را که از همه بهتر شده زیر سر دخترک میگذارم و با بالش دوم تا صبح کلنجار می‌روم، و گاهی هم پتو را تا میکنم و زیر سرم میگذارم... دخترک سر شب خوابیده و حالا خوابش نمی‌برد، خودم را به خواب زده ام تا چیزی نگوید و همسر را که خسته ی رانندگی و راه است بیدار نکند، احساس می‌کنم رد عبور آبی که خورده ام را در شکمم احساس میکنم، درد قدم به قدم در شکمم پیش می‌رود. خانه خودمان به خاطر سختی بالای آب، دستگاه تصفیه آب استفاده میکنیم، برای همین هردفعه اولین باری که اینجا آب میخورم چنین ناسازگاری و دردی را تجربه میکنم... تقریبا دیگر هیچ چیز اینجا طبق عادت های من نیست، اما اینجا برایم «خانه» است، «وطن» است، وقتی نزدیک است که وارد شهر شویم ، شیشه ماشین را پایین می‌آورم، یک نفس عمیق می‌کشم، حلقه اشکی که حاصل دلتنگی های گذشته و ذوق اکنون است در چشم‌هایم می‌نشیند... یک روز آرزویم این بود «تهران» قبول شوم، از برگه انتخاب رشته که به ردیف شریف شریف شریف - امیرکبیر امیرکبیر امیرکبیر- تهران تهران تهران پشت هم در آن ردیف شده بودند و هیچ شهر دیگری را لابلای خودشان راه نداده بودند ، از رد کردن هر خواستگاری که قصد تهران زندگی کردن نداشت، از در به در دنبال کار گشتن توی تهران، از «تهران فضای رشد کردن داره» ، رسیده ام به این روزهای پر از غربت و دلتنگی، به این روزهای «کی میای دیگه دلمون براتون لک زده» گفتنِ مامان، به این روزهای « مامان کاش میشد چادرمو سرم میکردم میومدم پیشت یه چایی عصرونه میخوردم و برمیگشتم» ، به این روزهای «چقدر تنهایی سخته»، به این روزهای ذوق دخترک از همین مقدار کم دیدن دایی و مامان بزرگ و خاله و ... و دوباره حسرت کشیدن و لحظه شماری کردنش تا دیدار بعد. 

قبلا که می‌آمدیم و بابا سریع از همسر می‌پرسید چند روز مرخصی داری؟ بعد تند و تند حساب می‌کرد که چند شب اینجاییم، من می‌خندیدم و میگفتم بابا حالا که تازه رسیدیم، اما امشب که دوباره همین را پرسید، با دیدن چشم‌هایی که ذوقشان با جمله «جمعه باید برگردیم» یک‌دفعه کور شد، دلم خیلی گرفت ... صدای مامان که همیشه از پشت تلفن می‌گوید «تا ما هستیم بیاید» توی سرم پیچید ... از آنوقت هرچند دقیقه یک‌بار از خودم می‌پرسم : «من دور از شما چه می‌کنم...» 

 

 

  • •✿ آرورا ✿•
  • پنجشنبه ۱۷ بهمن ۰۴

یا ایها العزیز ...

شنیدم عاشقان را می‌نوازی

مگر من زان میان بیرونم ‌ای دوست؟

تو گفتی: گر بیفتی گیرمت دست

از این افتاده‌تر کاکنونم ‌ای دوست؟..‌‌.. :(

  • •✿ آرورا ✿•
  • چهارشنبه ۱۶ بهمن ۰۴

تا بوده چنین بوده ...

خداوند در آیه ۸ سوره فاطر فرمودن : 

 

أَفَمَنْ زُیِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَنًا ۖ فَإِنَّ اللَّهَ یُضِلُّ مَنْ یَشَاءُ وَیَهْدِی مَنْ یَشَاءُ ۖ فَلَا تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَرَاتٍ ۚ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ بِمَا یَصْنَعُونَ

 

پس آیا کسی که کردار زشتش برای او زینت داده شده و [به این سبب] آن را خوب دیده [مانند کسی است که در پرتو ایمان، خوب و بد را تشخیص داده است؟] همانا خدا هر که را بخواهد [به کیفر تکبّرش در برابر حق] گمراه می کند و هر که را بخواهد هدایت می نماید. پس مبادا جانت به سبب حسرت هایی که بر آنان می خوری از بین برود؛ بی تردید خدا به آنچه انجام می دهند داناست.  

 

 

+ عجیب بود برام چطور یه عده نمیتونن زشتی کارهاشون رو ببینن و ببینن سمتی که ایستادن چقدر پر از لجنه، تا اینکه امروز این آیه رو دیدم ...

  • •✿ آرورا ✿•
  • شنبه ۱۲ بهمن ۰۴

یک فنجان شعر - ۱

 من می روم اما تو هم قدری به من اصرار کن 

حرفی بزن چیزی بگو کار مرا دشوار کن

هرچند گوش کوچه ها از گفتگوهامان پر است

آن خاطرات مرده را گردن نگیر انکار کن 

دنیای ما از هم جدا دنیای سنگ و آینه ست

این جمله را در آینه هی با خودت تکرار کن

من سوختم تا ساختم پای تو خود را باختم

این دست دست آخر است این دفعه تو ایثار کن

بعد از جدایی زندگی خوابی شبیه مردن است 

برگرد و دنیای مرا با این خبر بیدار کن 

 

 

  • •✿ آرورا ✿•
  • جمعه ۱۱ بهمن ۰۴

سوره صبح

+ صفحه آخر قرآن رو باز کرده، دونه دونه دست میذاره روی سوره ها میگه این کدوم سوره ست؟ کافرون و ناس و فلق و توحید و نصر رو حفظه، مونده بود مسد، گفتم شروع کنیم حفظشو ؟ گفت بله، سوره رو یکی دو بار خوندم و اومدم سر تکرار آیه اول،  سر ماجرای سوره کافرون که پرسیده بود « و لی » یعنی چی ، و من ترجمه سوره رو براش توضیح دادم، خوشش اومده و پیگیر ترجمه هاست ، گفت که خب بگو « و تبّ » یعنی چی ؟ خدا هیچ مادری رو جلوی بچه ش شرمنده نکنه :) گفتم مامان به نظرم این سوره باشه برای بعدا :) بریم سوره های دیگه رو حفظ کنیم ، گفت آره به نظر منم مناسب نبود :)

خلاصه اگه میدونید به بچه چهارساله درباره قطع شدن دستای ابی لهب چی باید بگم، دست یاری به سمت شما دراز میکنم :)

 

++ میگه مامان سوره صبح هم خوبه، میگم سوره صبح داریم؟ میگه آره بابا همون که لفی خسر داره :) بچه م اوقات شبانه روز رو قاطی کرده :) 

 

 

  • •✿ آرورا ✿•
  • سه شنبه ۸ بهمن ۰۴
موضوعات