تا بوده چنین بوده ...

خداوند در آیه ۸ سوره فاطر فرمودن : 

 

أَفَمَنْ زُیِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَنًا ۖ فَإِنَّ اللَّهَ یُضِلُّ مَنْ یَشَاءُ وَیَهْدِی مَنْ یَشَاءُ ۖ فَلَا تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَرَاتٍ ۚ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ بِمَا یَصْنَعُونَ

 

پس آیا کسی که کردار زشتش برای او زینت داده شده و [به این سبب] آن را خوب دیده [مانند کسی است که در پرتو ایمان، خوب و بد را تشخیص داده است؟] همانا خدا هر که را بخواهد [به کیفر تکبّرش در برابر حق] گمراه می کند و هر که را بخواهد هدایت می نماید. پس مبادا جانت به سبب حسرت هایی که بر آنان می خوری از بین برود؛ بی تردید خدا به آنچه انجام می دهند داناست.  

 

 

+ عجیب بود برام چطور یه عده نمیتونن زشتی کارهاشون رو ببینن و ببینن سمتی که ایستادن چقدر پر از لجنه، تا اینکه امروز این آیه رو دیدم ...

  • •✿ آرورا ✿•
  • شنبه ۱۲ بهمن ۰۴

یک فنجان شعر - ۱

 من می روم اما تو هم قدری به من اصرار کن 

حرفی بزن چیزی بگو کار مرا دشوار کن

هرچند گوش کوچه ها از گفتگوهامان پر است

آن خاطرات مرده را گردن نگیر انکار کن 

دنیای ما از هم جدا دنیای سنگ و آینه ست

این جمله را در آینه هی با خودت تکرار کن

من سوختم تا ساختم پای تو خود را باختم

این دست دست آخر است این دفعه تو ایثار کن

بعد از جدایی زندگی خوابی شبیه مردن است 

برگرد و دنیای مرا با این خبر بیدار کن 

 

 

  • •✿ آرورا ✿•
  • جمعه ۱۱ بهمن ۰۴

سوره صبح

+ صفحه آخر قرآن رو باز کرده، دونه دونه دست میذاره روی سوره ها میگه این کدوم سوره ست؟ کافرون و ناس و فلق و توحید و نصر رو حفظه، مونده بود مسد، گفتم شروع کنیم حفظشو ؟ گفت بله، سوره رو یکی دو بار خوندم و اومدم سر تکرار آیه اول،  سر ماجرای سوره کافرون که پرسیده بود « و لی » یعنی چی ، و من ترجمه سوره رو براش توضیح دادم، خوشش اومده و پیگیر ترجمه هاست ، گفت که خب بگو « و تبّ » یعنی چی ؟ خدا هیچ مادری رو جلوی بچه ش شرمنده نکنه :) گفتم مامان به نظرم این سوره باشه برای بعدا :) بریم سوره های دیگه رو حفظ کنیم ، گفت آره به نظر منم مناسب نبود :)

خلاصه اگه میدونید به بچه چهارساله درباره قطع شدن دستای ابی لهب چی باید بگم، دست یاری به سمت شما دراز میکنم :)

 

++ میگه مامان سوره صبح هم خوبه، میگم سوره صبح داریم؟ میگه آره بابا همون که لفی خسر داره :) بچه م اوقات شبانه روز رو قاطی کرده :) 

 

 

  • •✿ آرورا ✿•
  • سه شنبه ۸ بهمن ۰۴

زمزمه پرواز

رفتیم خونه ل که برای اعیاد جشن بگیریم، دخترک دلش جشن میخواست، ع میگه معلمشون گفته از یه کتاب غیردرسی دیکته بنویسن، از من می‌خواد از هر کتابی که دوست دارم براش دیکته بگم، سال بلوا رو باز میکنم، یه صفحه رو اتفاقی انتخاب میکنم ، «وقتی چادرم به یکی از کوزه ها گیر کرد و شکست، حسینا سر برنگرداند، حتی پلک هم نزد» ... صفحه رو عوض میکنم و یه قسمت دیگه از کتاب رو براش میخونم،  ح داره یه خبر از نرخ نماز و روزه قضای میت میخونه برای همسر، صداش توی صدای تلویزیون گم میشه، گوشم رو تیز میکنم ببینم چی میگه، به همسر میگم من مردم نماز و روزه هام یادت نره ، ح کلافه میگه تو لازم نکرده بمیری ، یه جمله گفتی به من که حاضرم هرکی بمیره ولی تو نمیری ... یاد چند سال پیش میفتم، رفته بودیم تشییع یکی از آشناها ، بعد مراسم همه رفتن ، من موندم، ح هم اونجا بود، بهش گفتم وقتی نوبت من شد، اینطوری همه نذارید بریدا، من میترسم از این یهو تنها شدن ... 

 

+ یا نور المستوحشین فی الظلم ... 

 

+ موسیقی عجیبی‌ست مرگ

بلند می‌شوی

و چنان آرام و نرم می‌رقصی

که دیگر هیچ‌کس

تو را نمی‌بیند...

 

 

  • •✿ آرورا ✿•
  • يكشنبه ۶ بهمن ۰۴

یک فنجان زندگی

+ روزه ام و سینوزیتم عود کرده، دیشب چون دخترک تا دو و نیم بیدار بود نتونستم برای سحری بیدار شم، سنگینی سرم به شدت بی حوصله م کرده، و گرسنگی و ضعف هم باهاش ترکیب شده، از صبح سعی کردم با بازی‌های نشستنی بگذرونم زمان رو، امیدم این بود جناب همسر عصری زودتر بیاد ولی گفت نمیتونم اضافه کار نرم شرکت، پولشو لازم دارم، منم نگفتم که نیاز دارم بیای ... یادش بخیر که یکی از فاکتورای من برای ازدواج توی شهر غریب، ساعت کاری معقول همسرم بود :)) به این فکر نکرده بودم که زمانی تورم  از ساعت های کاری معقول خیلی جلوتر میره :)

 

+زمان تلویزیون دیدن دخترک رسیده ، منم کنار بخاری دراز کشیدم و پیشونی و چشمام رو با حوله داغ بستم ، رفته از فلش سرود گذاشته می بینه، هر دو سه دیقه صدا میزنه مامان چطوری برم سرود دختر صورتیا، میگم فلش چپ رو بزن، میگه چپ کدومهههه ، میگم سمت دستی که خال داره ، دوباره بعد دو سه دقیقه میگه چطوری برم سرود پسرا، میگم راست رو بزن، میگه راست کدومه، میگم اون دستی که خال نداره:)) 

 

+ ازش خواهش کردم وقتی صبح چشاشو باز میکنه و می بینه من هنوز خوابم، متوجه بشه که هنوز خیلی زوده و دوباره بخوابه، و اگه خوابش نبرد منو صدا نزنه، یه پازلی چیزی بازی کنه چند دقیقه تا من خودم بیدار شم ، یکی دو روز اخیر میاره پازلاشو از بالا تپ تپ تپ میندازه کنار من و شروع میکنه با ایجاد صداهای نامفهوم که نشه بهش گفت صدا کردن، صبوری کنه تا من بیدار شم :))))

+ اعیاد مبارک :) 

 

 

 

  • •✿ آرورا ✿•
  • شنبه ۵ بهمن ۰۴

صیاد آرزو به هوای تو پیر شد ... *

۳۵ سالگی کجاست؟ جایی که من - که انقدر کم صبر بودم که فقط توی مجالسی حضور پیدا می‌کردم که مداح و قاری حرفه ای داشته باشه و کاملا بدون غلط و با لحن درست بخونن و گرنه حوصله م سر می‌رفت و جلسه رو ترک میکردم-  هر هفته یک ساعت و نیم توی جلسه ای می‌شینم که همه به جز خودم پیر هستن و قرآن رو تازه یاد گرفتن بخونن و دونه به دونه هر کلمه شون باید اصلاح بشه، و هر کدومشون هم اصرار دارن پنج شیش صفحه بخونن :)) خیلی بامزه ست این تجربه برام ، تا بحال با جمعی که انقد تفاوت سنی داریم دوست نشده بودم 

 

*صیّادِ آرزو به هوای تو پیر شد

ای طایرِ مراد، تو را آشیان کجاست؟

 

#کلیم_همدانی

از کتاب #مناجات 

  • •✿ آرورا ✿•
  • چهارشنبه ۲ بهمن ۰۴

یَا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ ...

+ صبح زودتر از  پر شدن ظرفیت حداقل نیاز انسان بالغ به خواب بیدار می‌شود (+) :)) دلم پرخاش می‌خواهد، «دست از سرم بردار» گفتن می‌خواهد، به چشم‌های مشتاقش نگاه می‌کنم، او که اینجا کسی را ندارد به جز من ، کسی را نمی‌شناسد در این دنیای بی‌پایان به جز پدر و مادری که امن‌ترین هستند، لبخند می‌زنم و آغوشم را برایش باز می‌کنم... 

 

+ گردوها را با دست‌های کوچکش خرد می‌کند و می‌ریزد در ظرف شیره انگور، انگار که کشف جدیدی کرده باشد، آنقدر مشغول کشف و لذت است که حواسش نیست گردوها دارند زیر ناخنش را زخم می‌کنند، هم‌زدن و بازی‌اش که تمام می‌شود یک‌دفعه می‌زند زیر گریه، مثل ابر بهار می‌بارد، تازه متوجه زخمش شده، همه تلاشم را می‌کنم که با روش‌های مختلف همدلی و شوخی و حواس‌پرت کردن آرامش کنم، طوفان تمام می‌شود و  دوباره مشغول صبحانه می‌شود که همسر زنگ می‌زند، دخترک اشاره می‌کند که گوشی را بده، گوشی را می‌گیرد و دوباره می‌زند زیر گریه، بابا همیشه نازش را بهتر می‌خرد ، انگار حیفش می‌آید از این فرصت ناز کردن بگذرد هرچند که دردش تمام شده ... 

 

 

++ می‌دانید آقاجان، من در این دنیای بی پایان هیچ‌کس را جز شما نمی‌شناسم، می‌دانم که آنقدر سیاهی روی سیاهی جمع کرده ام که به «دست از سر ما بردار» مستحق‌ترم اما شما به من لبخند بزنید لطفا ‌.. خیلی وقت‌ها آنقدر مشغول لذت بازی دنیا بودم که نفهمیدم دارم خودم را زخمی می‌کنم، حالا منم و زخم و دنیایی که در آن کسی جز شما را نمی‌شناسم ... شما که صاحب اختیارید اما از شما «راندن» بر نمی‌آید... از شما جز لبخند برنمی‌آید بابای مهربان اهل زمین ... ناز ما را بخر لطفا ... 

  • •✿ آرورا ✿•
  • سه شنبه ۱ بهمن ۰۴

تو نشسته ای کجای ماجرا ... *

دخترک نزدیک به سه ساعت است که خوابیده و معنی‌اش این است که سه ساعت از حداقل میزان خواب لازم برای یک فرد بالغ عقبم، چون دخترک بیشتر از حداقل نیاز یک فرد بالغ نمیخوابد، شاید از همان بدو تولد بالغ بوده و ما فهم نمیکردیم

درد خفیف همیشگی‌ام هنوز ادامه دارد اما زهرش امشب بیشتر است چون امروز یک نفر بدجوری مرا در موردش ترساند و فکری‌ام کرد، نوبت دکتر گرفتم اما کو تا شنبه

بی‌خوابی و زهر درد امشب را تنگ چیزی که دیروز فهمیدم گذاشته ام و چیده‌ام روی سقف اتاق، وسط سایه هایی که چراغ خواب کیتی دخترک روی سقف انداخته، هربار یکی را برمیدارم و برانداز می‌کنم و برمیگردانم سر جایش ، به بیخوابی فکر می‌کنم ، به عاقبت این درد با چاشنی بدبینی‌های شبانه فکر می‌کنم ، به داغ شدن صورتم وقتی دیروز فهمیدم ندانسته و ناخواسته چه دسته گلی به آب داده ام، بعد چند خط از روایت زندگی شیخ فضل الله را میخوانم که مجتهدی بزرگ بود و نه فقط «مردم» بلکه پسرش هم بالای چوبه دار رفتنش را تماشا کرد و کف زد، روشنفکر شده بود و از پدرش دل خوشی نداشت ... امان از روشنفکری و امان از مردم... 

و امان از شب که بعضی وقت‌ها هیچ‌جوره خیال تمام شدن ندارد... 

 

 

*عنوان از اهنگ شب- آرمان گرشاسبی

  • •✿ آرورا ✿•
  • سه شنبه ۱ بهمن ۰۴

پریدم ولی پرم خونیه ...

به او گفتم عاشق تو شدن از اولش هم اشتباه بود. باید از تو دور شد. باید عاشق کسی شد که قد و قواره اش به دوست داشته شدن بخورد.

 

دور شدم از او

 

 پر کشیدم از او ... 

 

رفتم 

 

رفتم 

 

رفتم 

 

دور تا دور دنیا را پرسه زدم 

 

به دنبال کسی که عاشقش شوم 

 

که قد و قواره اش به دوست داشته شدن بخورد 

 

در اوج ناامیدی روی ابرها نشستم

 

باران شدم و باریدم 

 

جاری شدم در جوی‌های خشک شده 

 

جان دادم به درختان تکیده 

 

به همه جا رنگ پاشیدم 

 

چشم که باز کردم دنیا قد کشیده بود و هم قد و قواره‌ی تو شده بود 

 

و من عاشقش شده بودم ...

  • •✿ آرورا ✿•
  • دوشنبه ۳۰ دی ۰۴

گم شدم در خویش، از سنگ مزار من مپرس ...

زمونه‌ی عجیبی شده 

فکر نمی‌کردم یه روزی برای اینکه با اسنپ برم کلاس دخترم، یه ساعت بین مامان‌های هم‌کلاسی‌های دخترم منتظر تموم شدن کلاس بمونم  و برگردم خونه، نیاز  به دکترای علوم سیاسی و جامعه شناسی و سواد رسانه داشته باشم ... والا سوالاتی که امروز در معرضش قرار گرفتم همه اینا رو لازم داشت ... 

  • •✿ آرورا ✿•
  • يكشنبه ۲۹ دی ۰۴
موضوعات