۱۲ مطلب با موضوع «کتاب» ثبت شده است

زن ها مردها را از دست می دهند، چرا؟



شاید به کرات دیده باشید که دو نفر با عشق رابطه ای رو شروع میکنن و بعد از یه مدت به مشکلات اساسی برمیخورن. توی این کتاب به زبان خیلی ساده ای، اشتباهاتی که ممکنه از جانب خانوم ها انجام بشه رو توضیح میده. هرچند که چون نویسنده ایرانی نیست یه بخش هاییش از لحاظ فرهنگی با خانوم های ایرانی سنخیت نداره اما به نظرم خیلی از مطالبش کاملا صدق میکنه در مورد اکثر روابط. من به شخصه وقتی این کتاب رو میخوندم همش جمله ای که یکی از اقایون فامیل -که با خانومش مشکل داشت- به من گفت تو ذهنم تداعی میشد ؛ "یه دیقه دس از سر من برنمیداره" !! ... به نظرم میتونه دید خیلی خوبی از تفاوتایی که خانوم ها متوجهش نیستن ارائه بده ...

و جالبه که بخش زیادی از مطالبی که توی کتاب آورده شده، هرچند از زبون یه نویسنده غربیه، اما خیلی شبیه حرفای مامان بزرگای خودمونه :) همون چیزایی که قدیما خیلی تو گوش دخترا میخوندن و الان دیگه خیلی کم بهشون عمل میشه.


*برای مطالعه این کتاب به صورت الکترونیکی، نرم افزار فیدیبو رو نصب کنید :)

  • •✿ آرورا ✿•
  • شنبه ۳۱ تیر ۹۶

یادداشت (بادبادک‌باز 2)

بعضی نویسنده‌ها ساحرند، ساحرانی توانا که می‌توانند آنقدر زیبا و بی‌نقص بنویسند و وقایع و احساسات را طوری برایت ترسیم کنند که حتی اگر آن واقعه را از نزدیک دیده باشی به این اندازه نتوانی بفهمی اش... "خالد حسینی" بدون شک یکی از همین ساحران است ... بادبادک‌باز را که میخوانم انگار سال‌های سال در افغانستان زندگی کرده‌ام، زیر هجوم رنج و فقر و غم و نا امنی روزگار گذرانده‌ام و در کالبد تک تک شخصیت‌های داستان رسوخ کرده ام ...


"زمانی که داشتیم دور می‌شدیم، از آینه‌ی بغل ماشین دیدم که "زمان" در آستان در ایستاده است و گروهی از بچه‌ها اطرافش را گرفته‌بودند و به پایین لباسش چنگ انداخته بودند. دیدم که عینک شکسته‌اش را روی چشم گذاشت..."
  • •✿ آرورا ✿•
  • دوشنبه ۲۵ ارديبهشت ۹۶

یادداشت (بادبادک‌باز)

چندین بار قصد خریدن بادبادک‌باز خالد حسینی رو داشتم اما هردفعه به دلیلی نمیشد. آخرین بارش توی نمایشگاه کتاب بود که به خاطر خریدن کتابهای دیگه و تموم شدن بودجه!! از خیرش گذشتم. تا اینکه بالاخره بین کتابهای هم سوئیتی عزیزمون که با کوهی از کتاب از نمایشگاه برگشت، پیداش کردم و شروع کردم به خوندن. چند وقتی هست کتابی نخوندم که انقد احساساتم رو تحت تاثیر قرار بده. الان که این مطلب رو می نویسم خوندن کتاب رو به دلیل استرس زیاد متوقف کردم... دو پسربچه ( امیر و حسن) تا اینجای داستان رو ساختن، امیر تا اینجا شخصیت دوست داشتنی ای نداره، ترسو، بی عرضه، حسود، ... و حسن پسر بچه ای شجاع، باهوش، وفادار و بخشنده ست... حسن از قوم هزاره ست و امیر از قوم پشتو، حسن شیعه ست و امیر سنی، حسن نوکره و امیر ارباب...
نکته جالب توجه کتاب تا اینجا، پیوند عمیق مردم افغان با فرهنگ ایرانـ ـه، نویسنده کتاب افغانه ولی توی کتاب رنگ و بوی ادب و فرهنگ ایران موج میزنه ...
و یک جمله تکراری اما قشنگ از کتاب :
"بهتر است ادم از حقیقت برنجد تا اینکه با دروغ آرامش پیدا کند ..."
  • •✿ آرورا ✿•
  • شنبه ۲۳ ارديبهشت ۹۶

تو همانی که می اندیشی - جیمز آلن



کتاب از نشر قطره است و ترجمه گیتی خوشدل و ظاهرا معروف. در قطع کوچک و حدود 60 صفحه...
ابتدای کتاب میخوانیم که :

* ذهن، قدرت برتری است که شکل می بخشد و می‌سازد، و آدمی ذهن است، و همواره ابزار اندیشه به دست، آنچه را اراده می‌کند شکل می بخشد، و هزاران شادمانی به بار می‌آورد، و هزاران اندوه. در خفا می‌اندیشد، و عیان می‌گردد: پیرامونش عینک اوست.

و بعدتر مخوانیم :

*هر بذر اندیشه که در ذهن کاشته یا اجازه داده شود که در آن بیفتد و ریشه بگیرد، همجنس خود را تولید می‌کند - و دیر یا زود - به صورت عمل شکوفا می‌شود و ثمره اش را به سیمای اوضاع و شرایط به بار می‌آورد. اندیشه‌های نیک میوه‌هایی نیکو و اندیشه‌های پلید میوه‌هایی پلید به بار می‌آورند.


مطالب کتاب در هفت بخش طبقه بندی شده، اثر اندیشه بر اوضاع و شرایط، اثر اندیشه بر سلامت و تن، اندیشه و قصد، اثر عامل اندیشه در توفیق، رویاها و آرمان‌ها، و آرامش. و به نظر من، نه به عنوان یک منتقد و کارشناس بلکه به عنوان یک خواننده، می‌توانست همه مطالب کتاب را در دو صفحه خلاصه کند (تخفیف دادم وگرنه میگفتم در همین دو بندی که اوردم)... البته اگر از حق نگذرم قصدش را داشته که مطالب دیگری مانند شرافت و برکت و ثروت معنوی و غیره را هم توضیح دهد اما انصافا برای من یکی که موفق نبود ( همین الان که در حال نوشتن این مطلب هستم، به صورت ناباورانه ای چندین و چند بار کتاب را ورق میزنم تا شاید بتوانم با آن ارتباط برقرا کنم اما نمی شود که نمی شود ...) . گفتن یک موضوع واحد در سبک‌های مختلف و بسط دادنش در حد چندصد جمله برای من بسیار خسته‌کننده بود و در اواسط کتاب عطایش را به لقایش بخشیدم ... لااقل از آن سبک روانشناسی‌های دوست‌داشتنی من نبود ...
  • •✿ آرورا ✿•
  • پنجشنبه ۲۱ ارديبهشت ۹۶

به آفتاب سلام! که باز می شود آهسته بر دریچه صبح...*


1- دیروز با دوست جانم رفتیم نمایشگاه. هم خیلی خوش گذشت هم کلی کتابای دوست داشتنی خریدیم :) فکر کنم با احتساب هدیه هایی که این ماه گرفتم، پونزده تا کتاب جدید برای خوندن دارم :) :) :)


 2- این چند روزه در ادامه تلاش برای آشتی با سینمای ایران سه تا فیلم ایرانی دیدم. "مرگ ماهی" ، "لانتوری" و "دختر" ... مرگ ماهی رو اصلا دوس نداشتم، لانتوری رو هم ... اما حرف "دختر" رو از ته دل حس کردم. این موضوع درد خیلی از دخترای نسل منه... به نظرم خیلی خوبه که پدرا یا پدرای آینده این فیلم رو ببینن ....

3- ﻣﻦ ﻫﻨوز

ﮔﺎﻫﯽ
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺧﻮﺍﺏ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ ...
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ...
ﺻﺪﺍﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ...
ﺑﯿﻦ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ
ﺍﻣﺎ ﻣﻦ
ﻫﻨﻮﺯ ﺗﻮ ﺭﺍ
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ.

(ناظم حکمت)


4- عاشق و رندم و میخواره به آواز بلند

    وین همه منصب از آن حور پریوش دارم

(جناب حافظ )


*عنوان برگرفته از شعری از عمران صلاحی

  • •✿ آرورا ✿•
  • جمعه ۱۵ ارديبهشت ۹۶

طعمِ شیرینِ آدم بودن

امروز از اون روزهاست که تا آخر عمر فراموشم نمیشه. از اون روزایی که در حد اشک تو چشم جمع شدن به آدم خوش میگذره ... امروز نویسنده محبوبم* رو دیدم و خوشحالم که برام محبوب‌تر شد. خوشحالم که نویسنده محبوبم از اون آدمایی نبود که وقتی روشون زوم میکنی کیفیتشون کم میشه. اومد و برامون توی یه جمع بیست - سی نفره کلی حرف زد. شاید بقیه نتونن حس منو بفهمن. ولی وقتی کسی برای خوب شدن حال سالیانه ش کتابی** رو هر سال و هرسال مرور میکنه، خیلی اتفاق لذت بخشیه که نویسنده ش رو ببینه و دو ساعت از حضورش، صمیمیتش، تواضعش و ادبش حظ ببره.
از سبک کتاب‌هاشون یه انتقاد کردم و انتظار داشتم که توضیح بدن و دلیل بیارن اما خیلی راحت گفتن این ضعف نویسنده ست. بعدش خودمون هرچی سعی کردیم توجیه کنیم این نکته رو، ایشون نپذیرفتن و گفتن این یه ضعفه و نمیشه با این چیزا توجیهش کرد. جالب بود که وقتی مجری برنامه به بچه‌ها سخت می‌گرفت برای زمان پرسش‌ها، ایشون به جای کلاس گذاشتن و دیرم میشه و این اداها، با این جمله که "بعد از جلسه هم هستم" خیال همه رو راحت کردن. بعد از جلسه موندن، با همه عکس گرفتن، همه کتابا رو با حوصله امضا کردن.... وای که امروز چقدر خوش گذشت:)


*رضا امیرخانی، نویسنده‌ی محبوب منه. اگه قرار باشه همه کتاب‌های دنیا رو از من بگیرن و فقط کارای یه نویسنده رو بهم بدن، قطعا اون نویسنده جناب امیرخانی خواهد بود.
** ارمیا رو تا حالا خیلی بار خوندم و اگه زنده باشم خیلی بارتر خواهم خوند...

**** یه معرفی کلی از آثار آقای امیرخانی بگم برای اون دسته از دوستانی که احتمالا ایشون رو نمیشناسن و با کاراشون آشنا نیستن. جناب امیرخانی دانش‌آموخته سازمان ملی استعدادهای درخشان(سمپاد) هستن، کارشناسی مکانیک دارن از دانشگاه صنعتی شریف و متولد 52 هستن. اولین کتابشون(ارمیا) رو هم رئیس سمپاد منتشر کرد و درواقع استارت کارهاشون زده شد. در مجموع یازده اثر ازشون منتشر شده. از این یازده اثر هشت تایی که خودم خوندم رو خیلی بهتون پیشنهاد میدم. خیلی ... بقیه رو نمیتونم نظری بدم. "ارمیا"، "بیوتن"، "منِ‌او" و "قیدار" رمان‌هایی هستن که از ایشون خوندم. "داستان سیستان" سفرنامه‌ی رهبر به سیستان هست که ایشون به عنوان نویسنده‌ی همراه، این سفرنامه رو نوشتن. "جانستان کابلستان" سفرنامه خودشون به افغانستانه که خوندنش میتونه نگرش فرد رو به طور کامل زیر و رو کنه و "نشت نشا" و "نفحات نفت" دو مقاله بلند یا به قول خودشون دو اخوینی هستند که از ایشون منتشر شده.
  • •✿ آرورا ✿•
  • شنبه ۲ ارديبهشت ۹۶

حیف شد که نیستی

اسمش رو در کنار ماهی سیاه کوچولو زیاد شنیده بودم. تا اینکه دایی جان یه خصیصه رو مثال زد و گفت مثل ماهی سیاه کوچولو ... این مثال کنجکاویمو بیشتر کرد و بالاخره خوندمش. ماهی سیاه کوچولو میتونست نماد کسی باشه که نمیخواد خودش رو با مرزها محدود کنه، فکرش فراتر از حصار دورشه... دیروز توی طاقچه دنبال یه کتاب خوب برای خوندن میگشتم که چشمم خورد به اسم "صمد بهرنگی" و کتاب تلخون. با اینکه علاقه چندانی به داستان خوندن ندارم، برای اینکه بیشتر با کارای بهرنگی آشنا بشم شروع کردم به خوندن. تلخون هم تقریبا نمادها و آرمان هایی شبیه ماهی سیاه کوچولو داشت. همون تلاش برای کنده شدن از محیط و اعتلا ...دختری که شش خواهر داره و شبیه هیچ کدومشون نیست. متفاوته و مبارزه میکنه برای رسیدن به چیزی که در نظرش آرمانیه. نثر تا حدودی متفاوت کتاب باعث شد مشتاق بشم نویسنده رو بیشتر بشناسم. و چه شناختن غم انگیزی بود... از دیروز همش به این فکر میکنم که اگه بود سال بعد تولد هشتاد سالگیشو جشن میگرفت... 


صمد بهرنگی متولد سال 1317، در سال 1346 و در 29 سالگی در آب های ارس غرق میشه. درباره غرق شدنش حرف و حدیث زیاد بوده ظاهرا... نمیدونم چرا دونستن نحوه مرگش انقد منو غمگین کرده... 

  • •✿ آرورا ✿•
  • جمعه ۲۷ اسفند ۹۵

سبحان الله ...

 به نظرم اگر کسی اصلا نهج البلاغه نمیخونه، لااقل خطبه اول رو باید بخونه ... "باید"...


"سر آغاز دین، خداشناسى است، و کمال شناخت خدا، باور داشتن، او، و کمال باور داشتن خدا، شهادت به یگانگى اوست و کمال توحید (شهادت بر یگانگى خدا) اخلاص، و کمال اخلاص، خدا را از صفات مخلوقات جدا کردن است، زیرا هر صفتى نشان مى دهد که غیر از موصوف، و هر موصوفى گواهى مى دهد که غیر از صفت است، پس کسى که خدا را با صفت مخلوقات تعریف کند او را به چیزى نزدیک کرده،  و با نزدیک کردن خدا به چیزى، دو خدا مطرح شده و با طرح شدن دو خدا، اجزایى براى او تصوّر نموده و با تصّور اجزا براى خدا، او را نشناخته است. و کسى که خدا را نشناسد به سوى او اشاره مى کند و هر کس به سوى خدا اشاره کند، او را محدود کرده، به شمارش آورده."


"خلقت را آغاز کرد، و موجودات را بیافرید، بدون نیاز به فکر و اندیشه اى، یا استفاده از تجربه اى، بى آن که حرکتى ایجاد کند، و یا تصمیمى مضطرب در او راه داشته باشد. براى پدید آمدن موجودات، وقت مناسبى قرار داد، و موجودات گوناگون را هماهنگ کرد، و در هر کدام، غریزه خاصّ خودش را قرار داد، و غرائز را همراه آنان گردانید. خدا پیش از آن که موجودات را بیافریند، از تمام جزئیّات و جوانب آنها آگاهى داشت، و حدود و پایان آنها را مى دانست..."


  • •✿ آرورا ✿•
  • يكشنبه ۳ بهمن ۹۵

آخرین گودو

در این روزهای پر از مشغله، میروم سروقت کتاب های دوست جان و فکر میکنم کدام را برای خواندن انتخاب کنم. با ملاحظه اوضاع می روم سراغ یک کتاب کم ارتفاع و کم ضخامت به اسم "آخرین گودو"، که مجموعه ای از سه نمایشنامه نوشته ی "ماتئی ویسنی یک" است.

سه نمایشنامه در این کتاب نوشته شده است به نام های "آخرین گودو"، "صدایی از پس روشنایی" و "زیزفونِ دوم از سمت چپ". که من اخری را بیشتر دوست داشتم ...

به طور کلی از آن دست کتاب هایی بود که بعد از خواندنش دو تا احتمال می توانستم بدهم: 1. نویسنده ما را سرکار گذاشته 2. من نفهمیده ام منظورش را و باید دوباره و شاید چند باره بخوانم ... البته معمولا من احتمال دوم را می پذیرم مگر اینکه بعدا خلافش ثابت شود...

از "آخرین گودو" بعضی دیالوگ هایش را خیلی دوست داشتم...

"گودو: کدام فلان فلان شده ای گفته من حق ندارم تو رو سین جیم کنم؟ صبر کن ببینم. من تنها کسی ام که حق داره از تو جواب بخواد. فکر کرده ای کی هستی؟ یه نگاه به شکسپر بنداز! شخصیت های نمایشش همه روی صحنه حاضر میشن. حتا اشباح. هرچی تو متن نمایشنامه اومده روی صحنه اجرا میشه. حالا تو فکر کرده ای تحمل اون همه سال واسه من آسون بوده؟ من چیکاره ی این نمایش بودم؟ آخه تا کجا میخوای منو این جوری بازی بدی؟(کم کم شروع می کند به هق هق گریه کردن) برای من یک دقیقه م کافی بود... حتا یک ثانیه م بس بود... که مثلا برم جلوی صحنه و اقلا یه "نه"ی خشک و خالی بگم. آخرشم با یه "نه" گفتن جلوی صحنه خیلی راحت برم بیرون. آسمون به زمین می اومد اگه منم رو صحنه ظاهر می شدم و یه "نه" می گفتم؟ از تو که چیزی کم نمی اومد، کم می اومد؟"


* به نظر می رسد برای فهم بهتر نمایشنامه اول (آخرین گودو) بهتر است که ابتدا کتاب "در انتظار گودو" خوانده شود. برای بررسی این احتمال من در انتظار گودو را میخوانم و نتیجه را اعلام میکنم :)

** با ترجمه این اثر که توسط آقایان کریمیان و ساکی انجام شده بود، نتوانستم به طور صد در صدی ارتباط برقرار کنم. اگر قصد خرید دارید ابتدا مطالعات میدانی راجع به مترجمان این اثر داشته باشید. لااقل "آخرین گودو" را میدانم که لیلی رشیدی هم ترجمه کرده است.
  • •✿ آرورا ✿•
  • جمعه ۱ بهمن ۹۵

جانستان کابلستان 2

ناراحتم از اینکه کتاب تموم شد

دلم میخواست اون سفر تا بی نهایت ادامه میداشت ... البته نه به این اندازه پر خطر و آزار دهنده برای نویسنده

یه بنده خدایی به من میگفت تو هرچی که من از خدا خواستم و بهش نرسیدم رو داری ... شاید حس من به امیرخانی توی بعضی جهات همین باشه ... بعضی وقتا توی بعضی زمینه ها دلم میخواد چند ساعت بتونم ذهنشو ازش قرض بگیرم و باهاش چند خطی بنویسم...

 

قبل از عید قیدار رو خوندم. نمیدونم اون بتی که از امیرخانی توی ذهنم ساختم بهم اجازه نمیده که بگم قیدار رو دوس نداشتم یا علاقه به دوباره خوندن و دوباره فهمیدنش... هرچند توی قیدار هم قلم نویسنده انقد منو مجذوب کرد که کتاب رو توی دو روز تموم کردم اما مثل خیلی از رمانای دیگه ای که خوندم آخرش به حس پوچی رسیدم...

یه پاراگراف جالب از جانستان:

 

رئیس جمهور بالاترین مقام اجرایی کشورآمریکا است... فقط و فقط یک نفر و یک مقام می تواند دستور رئیس جمهور را نقض کند. نه سنا، نه دیوان عالی قضات،  و نه هیچ مقام دیگری در داخل آمریکا... در شرایط جنگی، اگر آمریکا، نیرویی خارج از مرز داشته باشد که معمولا از زمان بوش پدر به بعد، امریکا هم واره در چنین شرایطی بوده است، فرمان دهِ نیروهای برون مرزی می تواند دستور مستقیمِ رئیس جمهور را - در مورد مسائل برون مرزی - نقض کند. یعنی مثلا اگر رئیس جمهور دستور پس نشینی یا پیش روی بدهد، فرمان ده ارشد می تواند با توجیه موجه و عاقلانه ی حفظ جان شهروندان ِ سربازِ آمریکایی، دستور او را نقض کند.

  • •✿ آرورا ✿•
  • چهارشنبه ۸ ارديبهشت ۹۵
لینک برای بلاگفا : goo.gl/WmjS2m
موضوعات